انتظار
عمریست که از حضور او جا ماندیم
در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظر است تا که ما برگردیم
مائیم که در غیبت کبری ماندیم
***فرا رسیدن نیمه شعبان مبارک***

عمریست که از حضور او جا ماندیم
در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظر است تا که ما برگردیم
مائیم که در غیبت کبری ماندیم
***فرا رسیدن نیمه شعبان مبارک***

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
فاضل نظری

میخوام بدون مقدمه یه flash back بزنم به اولین پست وبلاگ باران عشق :
امروز پنجشنبه 9 تیر 1390 یعنی 30 ژانویه 20011 که میشه 27 رجب 1432 این وبلاگ رسما افتتاح میگردد
به امید اینکه روزی این وبلاگ یکی از محبوب ترین وبلاگ ها در عرصه خودش بشه(که اگر هدفی جز این داشتم ، هرگز دست به این کار نمیزدم)
به امید اینکه در این یک سال از مطالبمون استفاده برده باشید ...


ميروم خسته و افسـرده و زار
سـوي منزلگــه ويرانه خويش
به خـدا مي برم از شهـــر شما
دل شوريــده و ديوانــه خويش
مي برم تا كه در ان نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گنـاه
شستشويش دهم از لكه عشــق
زين همـــه خواهش بيجا وتباه
فروغ فرخزاد

دلا چونی ، دلا چونی ، دلا چون...
همه خونی ، همه خونی ، همه خون ...
ز بهر لیلی سیمین عذاری ,
تو مجنونی ، تو مجنونی تو مجنون...
باباطاهر عریان

آنگاه که غرور کسی را له می کنی...
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی...
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی...
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری..
آنگاه که حتی گوشت را می بندی
تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی...
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری...
می خواهم بدانم ؛
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی
تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهری


دقیقا در عید مبعث سال 1390 بود که یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.
یعنی یک سال قمری از شروع کار وبلاگ باران عشق میگدره و خدا رو شکر که تا به امروز به اهدافمون رسیدیم .
ضمن تبریک عید مبعث جمله ای زیبا را میخوانیم از دکتر علی شریعتی :

زلال که باشی ؛
سنگهای کف رودخانه ات را می بینند
بر می دارند
و نشانه می روند
درست به سوی خودت ...

آن روز که سقف خانه هاچوبی بود ؛
گفتار و عمل در همه جا خوبی بود...
امروز بنای خانه ها سنگ شده؛
دل هاهمه با بنا هماهنگ شده...

رسم زندگی اینست...
یک روز کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی
به همین سادگی...
او رفته است و همه چیز تمام شده است
مثل یک میهمانی که به آخر میرسد
وتو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگیست !

راندم چو از مهرت سخن ، گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من ، جانا چه می خواهی؟ بگو
گیرم نمی گیری دگر ، ز آشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر ، با من سخن گاهی بگو
غمخوار دل ای مه نه ای ، از درد من آگه نه ای
ولله نه ای ، بالله نه ای ، از دردم آگاهی؟ بگو
در خلوت من سر زده ، یک ره درآ ، ساغر زده
آخر نگویی سر زده ، از من چه کوتاهی؟ بگو
مهرداد اوستا

مـادرم مـیـگویـد دعــا!
و من خوب میدانم
که زیباترین تعریف خدا را
فقط میتوان از زبان گل ها شنید...
حسین پناهی

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده
بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرارمی کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.
اما مامان و باباش میترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.
اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد …
خم شد روی سرش وگفت :
داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی!
به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه؟
آخه من کم کم داره یادم میره ...!

دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک، چک چک...چکار با پنجره داشت؟
قیصر امین پور

دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من
خیال خود به شبگردی ، به زلفش دیدم و گفتم
رقیب من چه می خواهی تو از جان حبیب من
نهیبی می زدم با دل که زلفت را نلرزاند
ندانستم که زلفت هم ، بلرزد با نهیب من
خوشم من با تب عشقت ، طبیب آمد جوابش کن
حبیبم ، چشم بیمار تو بس باشد طبیب من
در آن زلف چلیپایی که دلها خود صلیب اوست
نوازد مریم عذرا به لالایی صلیب من
غروبی زاید از زلفت که دل باشد غریب آنجا
حبیبم با غروبت گو نیاز دارد غریب من
عجب دارم که زلفت را پریشان می کنم از دور
به آه خود که آه از این دل و آه عجیب من
نصیب از ظلمت هجران به جز حسرت نخواهد بود
حساب روشنی دارد دل حسرت نصیب من
من از صبر و شکیبم شهریارا شهره ی آفاق
همه آفاق هم حیران از این صبر وشکیب من...
شهریار

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی...
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد....
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی...

چه مهمانان بی دردسری
هستند مردگان!
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
و نه به حرفی دلی را آزرده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت...
حسین پناهی

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که یکدم مژه برهم نزنی
مژه برهم نزدم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی
فریدون مشیری

![]()

شب سیاه ، همانسان كه مرگ هست
قلب امید دربدرو مات من شكست
سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد
آن شب ،رمید قلب من ، از سینه و فتاد
زار و علیل و كور
بر روی قطعه سنگ سپیدی كه آن طرف
در بیكران دور
افتاده بود ،ساكت و خاموش ، روی گور
گوری كج و عبوس و تك افتاده و نزار
در سایه ی سكوت رزی ، پیر و سوگوار
بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار
بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار
گفتم كه ای تو را به خدا ،سایبان پیر
با من بگو ، بگو ! كه خفته در این گور مرگبار ؟
كز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشكبار
خود را در این شب تنها و تار كشت ؟
پیر خمیده پشت ؟
جانم به لب رسید ، بگو قبر كیست این ؟
یك قطره خون چكید ، به دامانم از درخت
چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست
فریاد بر كشید : كه ای مرد تیره بخت
بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
بر سنگ سخت گور
از بیكران دور
با جوهر سرشك
دستی نوشته بود:
آرامگاه عشق
کارو

روزي از روزها ، شبي از شب ها،خواهم افتاد و خواهم مرد
اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم
تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ،
نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه
پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ،


به تعبیر و تفسیر این زندگی
بیایید با هم همه شک کنیم
خطا بوده شاید تعابیر ما
نگاهی به تعبیر جلبک کنیم...!
حسین پناهی
پیرمرد نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت ، با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.ماشین به بچه زده و فرار کرد…
پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
پیرمرد:اما من پولی ندارم . پدر مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش می کنم عملش کنید . من پول و تا شب براتون میارم…
پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
اما دکتر بدون اینکه نگاهی به کودک بیندازه گفت : این قانون بیمارستانه.باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.
اما صبح روز بعد
دکتر بر سر مزار دختر کوچکش اشک می ریخت!
و چقدر زود دیر می شود...


منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم ، ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
حافظ

راحت بخواب ای شهر ! آن دیوانه مردست
در پیله ابریشمش پروانه مردست
در تُنگ، دیگر شور دریا غوطهور نیست
آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است
یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که میگیرند روی شانه، مرده است
گنجشکها ! از شانههایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است
دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است...
فاضل نظری

*یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم
حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
*یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند
نه آن گونه که می خواهم باشند
*یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم ،
هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
*یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست،
نمی تواند با دیگران مهربان باشد


آسمان رنگ خدا گشت ، بیا پر بزنیم...
باغ خورشید پراز چلچله ها گشت ، بیا سر بزنیم...
فصل مهمان شدن پنجره ها یادت هست؟
پشت در جای غریبیست ، بیا در بزنیم...
یک نفر باز مرا در خود من می خواند!
پر پرواز نداریم که پرپر بزنیم...
باز از مزرعه ام بوی علف می شنوم !
جای پروانه چه خالیست بیا پر بزنیم...

بی وفایی کن ، وفایت میکنند
با وفا باشی ، جفایت میکنند
مهربانی گرچه آئین خوش است
مهربان باشی رهایت میکنند...

-بابا ! يك سوال از شما بپرسم؟
-بله حتماً. چه سوالی؟
-بابا شما براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
-مرد با عصبانيت پاسخ داد : اين به تو ربطي نداره. چرا چنين سوالي مي پرسي؟
-فقط مي خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
-اگر بايد بداني مي گويم. 20 دلار!
پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : مي شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهيد؟
مرد بيشتر عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريد اسباب بازي از من بگيري، سريع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه اي وقت ندارم
پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد
بعد از حدود يك ساعت مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي خشن رفتار كرده است شايد واقعا او به 10 دلار براي خريد چيزي نياز داشته است. بخصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش پول درخواست كند
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد
-خواب هستي پسرم؟
-نه پدر بيدارم
-من فكر كردم که با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين هم 10 دلاري كه خواسته بودي
-پسر كوچولو نشست خنديد و فرياد زد : « متشكرم بابا » بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله بيرون آورد
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصباني شد و گفت :« با اينكه خودت پول داشتي چرا دوباره تقاضاي پئل كردي ؟بعد به پدرش گفت : براي اينكه پولم كافي نبود، ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم...

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

و کسی می گوید سر خود بالا کن
به بلندا بنگر
به بلندای عظیم
به افق های پر از نور امید
و خودت خواهی دید
و خودت خواهی یافت
خانه دوست کجاست...!
خانه دوست در آن عرش خداست
خانه دوست در آن قلب پر از نور خداست
و فقط دوست خداست...!

وفای شمع را نازم که بعد از سوختن
به صد خاکستری در دامن پروانه میریزد
نه چون انسان که بعد از رفتن همدم
گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد...

جبران خلیل جبران

بود سوزی در آهنگم خدایا
تو میدانی که دلتنگم خدایا
دگر تاب پریشانی ندارم
نه از آهن نه از سنگم خدایا
مهدی سهیلی

یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند
پروانه امشب پر مزن اندر حریم یار من
ترسم صدای پرپرت از خواب بیدارش کند
پیراهنی از برگ گل بهر نگارم دوختم
بس که لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند
ای آفتاب آهسته نِه پا درحریم یار من
ترسم صدای پای تو از خواب بیدارش کند
فایز دشتی

![]()
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی
بلکه برای اینکه ببینی
برای چه کسانی اهمیت داری که این دیوار را بشکنند...

با می به کنار جوی میباید بود
وز غصه کناره جوی میباید بود
این مدت عمر ما چو گل ده روز است
خندان لب و تازه روی میابد بود
حافظ

*از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی و ببینی باز هم میخواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
*از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟
*از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
* درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی دروجودت هست یا نه؟
*پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بیخیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهنپارهی برقی است یا نه؟
*بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
*عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی! ببینی میشود یا نه؟
و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ، آیا ارزشش را داشت؟

زوجی جوان به تازگی در محله ای نقل مکان کردند .یک روز صبح وقتی که مشغول خوردن صبحانه بودند
، زن جوان از بیرون پنجره متوجه همسایه اش شد که در حال پهن کردن رخت ها بود .
زن جوان گفت :
رخت ها خیلی تمیز نشده آن همسایه
نمی داند چطور باید رخت ها را بشوید .شاید به صابون رخت شویی بهتری نیاز دارد !
شوهرش نگاهی به پنچره کرد ولی چیزی نگفت
...
هر وقت که آن همسایه رخت ها را برای خشک شدن پهن می کرد
زن جوان همان جملات را تکرار می کرد
.
تقریبا یک ماه بعد از آن جریان زن جوان زمانی که رخت
هایی بسیار تمیز را روی طناب دید تعجب کرد و به همسرش گفت
:
نگاه کن ! آن همسایه بالآخره فهمید که چطور رخت ها را
بشوید !نمیدانم از چه کسی یاد گرفته !
همسرش در پاسخ گفت :
من امروز صبح زودتر بیدار شدم و پنجره ها را تمیز کردم!
زندگی نیز چنین است:
دیدگاهی که ما نسبت به دیگران
داریم به پاکی و شفافیت پنجره ای بستگی دارد که ما از ورای آن نگاه می کنیم...
شاید ایده ی بدی نباشد اگر قبل از اینکه هرگونه انتقادی کنیم ببینیم آیا افکار و ذهن ما برای دیدن خوبی
های افراد قبل از قضاوت درمورد آن ها آماده
است یا نه!

اگر پیاده هم شده
سفر كن
در ماندن می پوسی...
دکتر علی شریعتی

خانه ای داشته باشم پُرٍ دوست
کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد وارد خانه ی پرعشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن ، شستشوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار می نویسم
(( ای یار خانه ی ما اینجاست))
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه ی دوست کجاست..
فریدون مشیری

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد
آواز خوش هزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روئیدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
***سال نو مبارک***

از اساتید مختلف پرسیدند عشق چیست...؟
استاد هندسه
نقطه ای که
حول نقطه ی قلب جوان میگردد
استاد تاریخ
سقوط سلسله
ی قلب جوان
استاد زبان
همپای love است
استاد ادبیات
محبت الهی
است
استاد علوم
عشق تنها
عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد
استاد ریاضی
عشق تنها
عددی هست که هرگز تنها نیست
استاد فیزیک
عشق تنها
آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد
استاد انشا
عشق تنها
موضوعی است که می توان توصیفش کرد
استاد قرآن
عشق تنها
آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد
استاد ورزش
عشق تنها
توپی هست که هرگز اوت نمی شود
استاد زبان
فارسی
عشق تنها
کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد
استاد زیست
عشق تنها
میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود
استاد شیمی
عشق تنها
اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد

تو کمان کشیده و در کمین
که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین
که خدای نکرده خطا کنی...
هاتف اصفهانی

از باغ مي برند چراغانيت کنند
تا کاج جشنهاي زمستانيت کنند
پوشانده اند روي تو را ابرهاي تار
تنها به اين بهانه که بارانيت کنند
يوسف ! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند که زندانيت کنند
اي گل گمان مبر به شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزانيت کنند
يک نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطانيت کنند
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
شايد بهانه ايست که قربانيت کنند...


زندگی شطرنج دنیا و دل است
قصه ی پررنج صدهامشکل است
شاه دل کیش هوسها می شود
پای اسب آرزوها در گل است
فیل بخت ما عجب کج می رود
در سر ما بس خیالی باطل است
ما نسنجیده پی فرزین او
غافل از اینکه حریفی قابل است
مهره های عمر من نیمش برفت
مهره های او تمامش کامل است...

ولی نمی دانم چرا خیلی ها
و حتی خیلی های دیگر می گویند :
" این روز ها دوست داشتن دلیل می خواهد"
و پشت یک سلام و لبخندی ساده
دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده
دنبال گودالی از تعفن می گردند ...
دیشب که بغض کرده بودم ؛
باز هم به خودم قول دادم
من "سلام" می گویم و "لبخند" می زنم
و قسم می خورم و می دانم
" عشق " همین است ...
به همین سادگی ...

و چه زشت است زیبایی ها را "تنها" دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ایست “تنها” خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند
یاد “تنهایی” را در سرت زنده میکند
“تنها” خوشبخت بودن ، خوشبختی رنج آور و نیمه تمام است
” تنها” بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج “تنهایی” را احساس کردم
دکتر علی شریعتی

ای روی تو مهر عالم آرای همه
وصل تو شب و روز تمنای همه
گر با دگران به ز منی ، وای به من
ور با همه کس همچو منی ، وای همه...
ابوسعید ابوالخیر

طبیبا بر سر بالین من
آهسته تر بنشین
که ترسم باد دامانت
ز بستر دورم اندازد...

ديرگاهيست كه تنها شده ام
قصه غربت فردا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غمها شده ام
دگر آيينه ز من بي خبر است
که اسير شب يلدا شده ام
من كه بي تاب شقايق بودم
همدم سردي يخ ها شده ام
كاش چشمان مرا خاك كنيد
تا نبينم كه چه تنها شده ام

راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی
هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی
عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست...
یادم باشد جواب کین رابا کمتر از مهر
و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهیها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم
و از آسمان درس پاک زیستن ...

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت
داشت از کار به خانه برمی گشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و
ترسان توی برف ایستاده. زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت
پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من آمدم کمکتان کنم. زن گفت صدها ماشین
از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست . وقتی که اسمیت
لاستیک را عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من
چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من
هم روزی درچنین شرایطی بوده ام و یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من
به شما کمک کردم. اگرشما واقعا می خواهید که بدهی من را بپردازی، باید این
کار را انجام دهی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم شود !"
چند مایل جلوتر زن
کافه کوچکی را دید و رفت داخل تا چیزی بخورد و استراحتی کند تا بعد راهش
را ادامه دهد. ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذرد که می
بایست هشت ماهه باردار باشد و از خستگی روی پا بند نباشد. زن مسن داستان
زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که
پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار زن مسن را بیارد ، زن از در بیرون رفته بود،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت
نوشته زن را می خاند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته
بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم روزی درچنین شرایطی بوده ام و
یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگرشما واقعا می
خواهید که بدهی من را بپردازی، باید این کار را انجام دهی. نگذار زنجیر عشق
به تو ختم شود !"
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خانه برگشت در
حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت: "دوستت دارم
اسمیت همه چیز داره درست میشه..."
به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به
ما کمک میکنه و قول بدیم که نگذاریم هیچ وقت زنجیر عشق به ما ختم بشه. ..

دگر شب شد که هر کس با عزیزش
کند بازی به زلف مشک ریزش
به جز فایز که دلداری ندارد
نشیند با دل خونابه ریزش

شعر به یاد ماندنی ((لولوی جنگل)) اثر استاد شهریار خواب ها و کابوس های هول انگیز کودک یتیمی را در دل جنگل تاریک ، در کلبه ای دور افتاده و متروک زیر شلاق باد و باران نقاضی میکند...
شب در آن کلبه ، کنار بیشه
شاخه ها آخته به روی تیشه
دیده ، آن طفل یتیم ساده
دل به افسانه لولو داده
نیمه شب می پردش خواب از سر
سوی مادر خزد و کو مادر؟
شب تاریک و زمستانی سخت
وز برون غرّش طوفان و درخت
ناله سر گیرد و ناگه لولو
بشکند ناله بیمش به گلو
مادرا ! این منم آغوش تو کو؟
می برد دست: سر و گوش تو کو؟
مادرا ! قهر نکردم به خدا
سر به بالین تو دارم، ایناها !
مادرا ! من که ندزدیدم قند
بچّه خوب به لولو ندهند
گفته بودی نکنی بیخود خشم
تو بیا ، هر چه که میگویی: چشم
من چه کردم که نیایی به برم؟
نکشی دست نوازش به سرم؟
مادرا ! وای صدای لولو
آمده زیر درخت آلو
وای مادر ! چه نهیبی دارد
چه هیولای مهیبی دارد
مادرا ! پشت در آمد آخر
به خدا می کشد از پنجره ، سر
از قضا جنبش طوفانی سخت
می زند سخت به در دار و درخت
طفلک از حمله کابوس خیال
می کشد جیغی و می افتد ، لال ...
برای خواندن ادامه شعر روی عبارت ادامه مطلب کلیک کنید

به کودکی گفتند: عشق چیست؟
گفت: بازی
به نوجوانی گفتند : عشق چیست
گفت : رفیق بازی
به جوانی گفتند : عشق چیست؟
گفت: پول و ثروت
به
پیری گفتند: عشق چیست؟
گفت: جوانی
به عاشقی گفتند: عشق چیست؟
چیزی نگفت و سخت گریست...

وقتی از غربت ایام دلم می گیرد
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد...

صبري اي باغبان كه برگ اميد
خواهد از شاخه حيات گُسست
پسر اين حال را مگر دريافت
بنگر اينجا چه مايه رقت هست
صبح فردا دو دست كوچك طفل
برگها را به شاخه ها مي بست
شهریار


نه همان نقش ونگاری که خودت می خواهی ؛
نقشه را اوست که تعیین کرده
تو در این بین فقط می بافی...
نقشه را خوب ببین !
نکند آخر کار قالی زندگی ات را نخرند...!

کاش در دهكده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت كمی ارزانی بود
كاش اگر گاه كمی لطف به هم میكردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه ! با که دست در آغوش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش میکنی...

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد؛ اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد. همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد؛ ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که شاید همونطور که خودش بهترین تیله شو یواشکی پنهان کرده، دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده
عذاب وجدان همیشه مال کسی است که صادق نیست...
آرامش مال کسی است که صادق است...
لذت دنیا مال کسی نیست که با آدم صادق زندگی می کند...
آرامش دنیا مال اون کسی است که با وجدان صادق زندگی می کند...


به نسیمی همه راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد
انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
آه ! یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
بزرگ که میشوی
غصه هایت زودتر از خودت قد میکشند
دردهایت نیز ؛
غافل از اینکه
تمام شادی و لبخند هایت را
در آلبوم کودکیت جا گذاشته ای !
شاید بزرگ شدن
اتفاق خوبی نبود ...


نفس میزند موج ...
ساحل نمی گیردش دست
پس می زند موج .
فغانی به فریادرس میزند موج !
من آن رانده مانده بی شکیبم ؛
که راهم به فریادرس بسته ؛
دست فغانم شکسته ؛
زمین زیر پایم تهی می کند جای
زمان در کنارم عبث میزند موج !
نه در من غزل می زند بال ؛
نه در دل هوس می زند موج !
رها کن؛ رها کن؛
که این شعله خرد چندان نپاید
یکی برق سوزنده باید ؛
کزین تنگنا ره گشاید
کران تا کران خار و خس می زند موج !
گر این نغمه این دانه اشک ؛
در این خاک رویید و بالید و بشکفت
پس از مرگ بلبل ببینید ؛
چه خوش بوی گل در قفس می زند موج . . .
فریدون مشیری

را بر فراز آسمان ها در حالی که از شکلی به شکلی دیگر در می آمدند ندید .پرندگان در حال پرواز ،درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد ...

گر من از عشق غزالي غزلي ساخته ام
شيوه ي تازه اي از مبتذلي ساخته ام
گر چو چشمش به سپيدي زده ام نقش سياه
چون نگاهش غزل بي بدلي ساخته ام
شكوه در مذهب درويش حرام است ولي
با چه ياران دغا و دغلي ساخته ام
ادب از بي ادب آموز كه لقمان گويد:
از عمل سوخته عكس العملي ساخته ام
مي چرانم به غزل چشم غزالان وطن
مرتعي سبز به دامان تلي ساخته ام
شهريار از سخن خلق نيابم خللي
كه بناي سخن بي خللي ساخته ام


دنیا را بد ساخته اند ...
کسی را که دوست داری
تو را دوست نمی دارد
کسی که تورا دوست دارد
تو دوستش نمی داری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند
و این رنج است …
دکتر شریعتی

آن سوی همه دلتنگی ها
خدایی هست
که داشتنش
جبران همه نداشتن هاست...

ألا یا أیُّها السّاقی ز می پر ساز جامم را
که از جانم فرو ریزد هوای ننگ و نامم را
از آن می ریز در جامم که جانم را فنا سازد
برون سازد ز هستی هستهی نیرنگ و دامم را
از آن می ده که جانم را ز قید خود رها سازد
به خود گیرم زمامم را ، فرو ریزد مقامم را
از آن می ده که در خلوتگه رندان بیحرمت
به هم کوبد سجودم را ، به هم ریزد قیامم را
نبودی در حریمِ قدسِ گلرویان میخانه
که از هر روزنی آیم، گلی گیرد لجامم را
روم در جرگهی پیران از خود بیخبر، شاید
برون سازند از جانم به می افکار خامم را
تو ای پیک سبکباران دریای عدم! از من
به دریادارِ آن وادی رسان مدح و سلامم را
به ساغر ختم کردم این عدم اندر عدمنامه
به پیر صومعه برگو: ببین حُسن ختامم را
روح الله خمینی

آدمیت برنگشت...
فریدون مشیری

آنگاه خود را متحد میافتیم !
بهره مند از یک ایمان بزرگ ؛
ومؤمن به یک دین بزرگ ؛
و سرشار از احساس برادری ...
جبران خلیل جبران



در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم...


مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند ...

یلدا یعنی
زندگی آنقدر کوتاه است
که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را
باید جشن گرفت ...

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت
سفری بی همراه
گم شدن تا ته تنهایی محض
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل
من خدا را دارم...


كوك كن ساعتِ خویش...
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش...
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش...
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش...
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش...
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش...
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش...
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش...
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سحر نزدیک است...

شب در چشمان من است...
به سیاهی چشم هایم نگاه کن!
روز در چشمان من است...
به سفیدی چشم هایم نگاه کن!
شب و روز در چشمان من است...
به چشم های من نگاه کن!
پلک اگر فرو بندم،
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت...
حسین پناهی

دوستت
دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه
با دشمن جانم شده ام دوست ، ندانم
غمم
این است که چون ماه نو انگشت نمایی
ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم
دم به دم
حلقه این دام شود تنگ تر و من
دست
و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم
سر پرشور
مرا نه شبی ای دوست به دامان
تا شوی
فتنه ساز دلم و سوز نهانم
ساز
بشکسته ام و طائر پربسته نگارا
عجبی
نیست که اینگونه غم افزاست فغانم
نکته
عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی
پیر
این دیر جهان مست کنم گر چه جوانم
عماد خراسانی

به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید !
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک نتهایی من ...
سهراب سپهری
