خانه ای با پنجره های طلایی

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود

هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم ".....

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید...



ترسم ندهی کامم و جانم بستانی


تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه

هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی

صدبار بگفتی که دهم زان دهنت کام

چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی

گویی بدهم کامت و جانت بستانم

ترسم ندهی کامم و جانم بستانی...

حافظ

خواب میدیدم که در بیداریم

خواب میدیدم که در بیداریم

در مسیر کاروانی جاریم

کاروانی بی سر و بی سرپرست

غل به گردن،خشک لب،تاول به دست

کاروان از بس که آتش دیده بود

اشک در چشمانشان خشکیده بود ...



و نترسيم از مرگ

و نترسيم از مرگ ...

مرگ پايان كبوتر نيست

 مرگ وارونه يك زنجره نيست

 مرگ در ذهن اقاقي جاريست

 مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان

مرگ در حنجره سرخ _ گلو مي خواند

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است

مرگ گاهي ريحان مي چيند

مرگ گاهي ودكا مي نوشد

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد

و همه مي دانيم :

ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا , مي شنويم...

سهراب سپهری

وقتی دیگر نبود

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم

وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم

چه سخت است تنها متولد شدن...

مثل تنها زندگی کردن است...

مثل تنها مردن...


دکتر علی شریعتی

زلف بر باد مده

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن ، تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا مخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی در بادم

حافظ


عجب صبری خدا دارد

 
عجب صبری خدا دارد...

اگر من جاي او بودم ، همان يك لحظه اول كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي ، به روي يكدگر ويرانه ميكردم .

عجب صبری خدا دارد...
اگر من جاي او بودم ، كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد...

اگر من جاي او بودم كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم

 عجب صبري خدا دارد...

اگر من جاي او بودم نه طاعت ميپذيرفتم
نه گوش از بهر استغفاراين بيدادگر ها نيز كرده پارع پاره در كف زاهد نمايان سبحه صد دانه ميكردم

 عجب صبري خدا دارد...

اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يكي مجنون  صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو آواره و ديوانه ميكردم

 عجب صبري خدا دارد...

اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد...

اگر من جاي او بودم بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي
تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد...

اگر من جاي او بودم كه ميديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش
بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد...

اگر من جاي او بودم...
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم يكنفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميكردم

 عجب صبري خدا دارد...

عجب صبري خدا دارد...

معینی کرمانشاهی


طلب دوست

اندر طلب دوست همي بشتابم

عمرم به كران رسيد و من در خوابم

 گيرم كه وصال دوست در خواهم يافت

 اين عمر گذشته را كجا دريابم...؟

مولانا

فقر آدمی

روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند.

در نیمه‌های راه پدر از فرزند پرسید:خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟

- خیلی خوب بود پدر.

 
- پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟

- بله پدر، دیدم...

- بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟

- من دیدم که:
ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند.. . ما استخری داریم که تا نیمه‌های باغمان طول دارد و آنان برکه‌ای دارند که پایانی ندارد، ما فانوسهای باغمان را از خارج وارد کرده‌ایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند. ایوان ما تا حیاط جلوی خانه‌مان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده است......
ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می‌کنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آنان دیده نمی‌شود. ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت می‌کنند، اما آنها خود به دیگران خدمت می‌کنند. ما غذای مصرفی‌مان را خریداری می‌کنیم، اما آنها غذایشان را خود تولید می‌کنند. ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.

آن پسر همچنان سخن می‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت. پسر سپس افزود: 
متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!

کاش بارانی ببارد

کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند

 بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند

 قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

 رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

 بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

 شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند

 مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

 سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

 چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها

 شاید این باران که می بارد شما را تر کند...


به کردار کرگدن تنها سفر کن


اگر دوستی بیابی که با او سفر کنی
مجذوب ، ثابت­قدم، لایق،
بر خطرها همه غالب
آگاه و خوشدل همسفرِ او باش...

چون کسی را که به همسفری ارزد نیافتی
کسی که ثابت­قدم و مجذوب نیست،
هم بدان سان که راجه* سرزمین فتح شده را وا می­گذارد،
به کردار کرگدن تنها سفر کن...

بودا

 
*راجه : لقب کسی را که در قسمتی از هند حکومت داشته است

 

نشنو از نی

نشنو از نی چون حکایت میکند
بشنو از دل چون روایت میکند

نشنو از نی ، نی نوای بینواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست

نی چو سوزد تل خاکستر شود
دل چو سوزد خانـه دلـبر شود
 
نی ز خود هرگز ندارد شورو حال
دل  بـود مـرآت  نــور لا یــزال

نی اگر پرورده آب وگل است
دست پـروده خـداونـدی دل است

نی اگر بشکست بی قدر و بهاست
بشکند گر دل خریدارش خداست

نی به هر دست و به هر لب آشناست
دل مکان و خانه خاص خداست

روح الله خمینی


غم عالم به دل دارم خدایا

غم عالم به دل دارم خدایا

دلم صدپاره گردیده خدایا

نمیدانم  چگونه  باز گردم

ز زندان زمان آزاد گردم

چگونه راه را بر اشک  ببندم

چگونه بر مصائب من بخندم

خدایا درد من درمان  بگردان

دلم را سوی راهت بازگردان...

چه عیدی بهتر از عید غدیر است


علي در عرش بالا بي نظير است

علي بر عالم و آدم امير است

به عشق نام مولايم نوشتم
 
چه عيدي بهتر از عيد غدير است...؟

***عید غدیر مبارک***

این بود زندگی

میزی برای کار

کاری برای تخت
 
تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی ...

حسین پناهی

حس غریب

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من

من خودم بودم و يک حس غريب

که به صد عشق و هوس مي ارزيد

من خودم بودم و دستي که صداقت مي کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسيد

من خودم بودم و هر پنجره اي

که به سرسبزترين نقطه بودن وا بود

وخدا مي داند

سادگي از ته دلبستگي ام پيدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده گيسوي بلند

و نه آلوده به افکار پليد

من به دنبال نگاهي بودم

که مرا از پس ديوانگي ام مي فهميد

آرزويم اين بود

دور اما چه قشنگ

تا روم تا در دروازه تور

تا شوم چيده به شفافي صبح

من به دنبال نگاهي هستم که مرا از پس ديوانگيم مي فهمد

نیا باران

 نیا باران...

 نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم

خوب میدانم که گل در عقد زنبور است

 واما یک طرف سودای بلبل،

 یک طرف خال لب پروانه را هم دوست می دارد!

 خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است

  و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک هدیه می دادند

 در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

 در اینجا شعر حافظ رابه فال کولیان در به در اندازه می گیرند

 نیا باران...

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم...


عشق را وارد کلام کنیم

عشق را وارد كلام كنيم
تا به هر عابري سلام كنيم

و به هر چهره اي تبسم داشت
ما به آن چهره احترام كنيم

هركجا اهل مهر پيدا شد
ما در اطرافش ازدحام كنيم

چشم ما چون به سرو سبز افتاد
بهر تعظيم او قيام كنيم

گل و زنبور، دست به دست دهند
تا كه شهد جهان به كام كنيم

اين عجايب مدام در كارند
تا كه ما شادي مُدام كنيم

شُهره زنبور گشته است به نيش
ما از او رفع اتهام كنيم

علفي هرزه نيست در عالم
ما ندانيم و هرزه نام كنيم

زندگي در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف اين پيام كنيم

«سالكا» اين مجال اندك را
نكند صرف انتقام كنيم

در عمل بايد عشق ورزيدن
گفتگو را بيا تمام كنيم

عابري شايد عاشقي باشد
پس به هر عابري سلام كنيم

مجتبي كاشاني (سالك)


زندگی را با همین غم ها خوش است

زندگی یک بازی درد آور است

زندگی یک اول بی آخر است

 زندگی کردیم اما باختیم

کاخ خود را روی دریا ساختیم

 لمس باید کرد این اندوه را

 بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را باهمین غمها خوش است

باهمین بیش و همین کمها خوش است

زندگی را خوب باید آزمود

اهل صبر و غصه و اندوه بود



عید قربان مبارک

 

 بگذر از فرزند و مال و جان خویش

 تا خلیل الله دورانت کنند

 سر بنه بر کف برو در کوی دوست

 تا چون اسماعیل قربانت کنند

***عید قربان مبارک***

صبر کن سهراب

آری تو راست می گویی ...

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

اما سهراب تو قضاوت کن...

بر دل سنگ زمین جای من است!؟

من نمی دانم که چرا این مردم

دانه های دلشان پیدا نیست

صبر کن سهراب…!

قایقت جا دارد…؟

من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم...


داستان آهو و شیر

شیر نری دلباخته آهوی ماده شد ...

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود.

از دور مواظبش بود…

پس چشم از آهو برنداشت

تا یک بار که از دور او را می نگریست،شیری را دید که به آهو حمله کرد.

فوری از جا پرید و جلو آمد.

دید ماده شیری است...

چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت...

با خود گفت: حتما گرسنه است.

همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.

و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد...


آموخته ام که

آموخته ام که.... 

*با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند...

*با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند...

*از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود...

*تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم ...



این بار که می آیم

در دست گلی دارم این بار که می آیم

کان را به تو بسپارم این بار که می آیم

دربسته نخواهد ماند بگذار کلیدش را

در دست تو بسپارم این بار که می آیم

هم هرکس وهم هر چیز جز عشق تو پالودست

از صفحه پندارم این بار که می آیم

خواهی اگرم سنجی می سنج که جز مهرت

از هر چه سبکبارم این بار که می آیم

سقفم ندهی باری جایی بسپار آری

در سایه دیوارم این بار که می آیم

باور کن از آن تصویر، آن خستگی آن تخدیر

بیزارم و بیزارم این بار که می آیم

دیروز بهل جانا! با تو همه از فردا

یک سینه سخن دارم این بار که می آیم

منزوی زنجانی


اینچنین میگذرد روز و روزگار من

من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم!

دين را دوست دارم

ولی از کشيش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها می ترسم!

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم!

کودکان را دوست دارم

ولی از آیینه می ترسم!

سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم!

من می ترسم

پس هستم!

اينچنين می گذرد روز و روزگار من!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم!


حسین پناهی


وای به حال دگران

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي

تو بمان و دگران ، واي بحال دگران...

مي روم تا كه به صاحبنظري باز رسم

محرم ما نبود ديدة كوته نظران

دلِ چون آينة اهل صفا مي شكنند

كه ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

كاين بود عاقبت كار جهان گذران

شهريارا غم آوراگي و در بدري

شورها در دلم انگيخته چون نوسفران
...

شهریار

دلا خو کن


دلا خو کن به تنهایی                                

                               که از تن ها بلا خیزد

سعادت آن کسی دارد                              

                             که از تن ها بپرهیزد


آی آدم ها

آی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید
از خیال دست
یابیدن
به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان...

آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدمها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام، در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها!"
و صدای باد هر دم دلگزاتر...
در صدای باد بانگ او رهاتر...
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
"آی آدمها!"... 

نیما یوشیج

امروز میسوزم

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند

حيف من زاده ي امروزم...

خدايا جهنمت فرداست ؛

پس چرا امروز میسوزم...؟



کودکی ها

کودکی ها آسمانی داشتم.......آسمان بی کرانی داشتم

خانه ای در سرزمین آفتاب.......دوستان مهربانی داشتم

هر شب از خانه به بام کهکشان.......از ستاره نردبانی داشتم

زیر سقف ساده و سبز بهار.......گرم و روشن آشیانی داشتم

در دلم وقتی که باران می گرفت.......گنبد رنگین کمانی داشتم

کوچه تا پر می شد از آهنگ کوچ.......از پرستو کاروانی داشتم

کودکی ها چون کبوتر پر زدند.......کاش از آنها نشانی داشتم



دلم پرواز میخواهد

ازاین تکرارساعتها ؛

ازاین بیهوده بودنها ؛

ازاین بی تاب ماندنها ؛

ازاین تردیدها، نیرنگها ؛

شکها، خیانت ها ؛

ازاین رنگین کمان سرد آدم ها ؛

وازاین مرگ باورها ورویاها پریشانم
دلم پرواز میخواهد ...

داستان نجات عشق

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند:شادی٬غم٬غرور٬عشق و....
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایش هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند
٬ چون عاشق جزیره بود.

زمانی که تنها دقایقی تا غرق شدن کامل جزیره مانده بود،عشق تصمیم گرفت که از دیگران برای نجات خودش کمک بگیرد.

توانگری با قایقی مجلل و باشکوه از نزدیکی او میگذشت.عشق فریاد زد:"توانگری،میتوانی مرا با خودت ببری؟"
توانگری جواب داد:"نه نمیتوانم،قایق من بر از اموال و سکه های طلا و جواهرات رنگارنگ است و جایی برای تو در آن وجود ندارد."و گذشت و رفت.

عشق به سراغ غرور رفت و از او خواست تا در قایقش جایی به او بدهد.
غرور باسخ داد :"من نمی توانم به تو کمک کنم. تو سرا پا خیس شده ای و خیس شدن تو ممکن است قایق مرا خراب کند."

غم همان نزدیکی بود. پس عشق رو به او کرد و گفت :"آیا تو می توانی به من کمک کنی و مرا با خودت ببری؟"
غم به تندی باسخ داد:"آه،عشق من! آنچنان غمگینم که نیاز دارم با خودم تنها باشم." سپس قطره اشکی را که از چشمانش سرازیر شده بود پاک کرد و رفت.

شادی هم از کنار عشق گذشت. او چنان غرق شادمانی بود که حتی او را ندید و نفهمید که عشق صدایش میکند.

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا من تو را خواهم برد سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد! عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پیر مرد را بپرسد !

عشق نزد علم که مشغول مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید:آن پیرمرد که بود؟علم پاسخ داد: زمان

عشق با تعجب گفت: اما او چرا به من کمک کرد؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است...


سرنوشت

بگذار راه سرنوشت هر کجا که میخواهد برود

راه ما جداست...

و بگذار ابر سرنوشت هر چه میخواهد ببارد!

چتر ما خداست...

دکتر علی شریعتی

غمی غمناک

شب سردی است، و من افسرده

راه دوری است، و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده...

  می کنم، تنها، از جاده عبور

دور ماندند زمن آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها...

  فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی...

  نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است...

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است...!

 خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم...؟

  مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است...

سهراب سپهری

 

جرم با وفایی


من به جرم با وفایی
این چنین تنها شدم


چون ندارم همدمی
بازیچه دل ها شدم ...

به آسمان بیاندیش

اگر کسي را نداشتي که به او بيانديشي ،

به آسمان بيانديش !

چون در آسمان کسي هست که به تو مي انديشد...




باغ بی برگی

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست ؛
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ؛ سرودش باد
جامـه اش شولای عریـانیست
ور جز اینش جامه ای باید؛
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد

گو بروید یا نروید ؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان ؛
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست ؟!
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز...

اخوان ثالث


کاش میشد

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و کمی مهربان تر بودیم...

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم

 
کیوان شاهبداغی

دوستی

 من گمان می کردم

 که دوستی همچو سروی سرسبز چهار فصلش همه بیراستگی است

من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست...

من چه می دانستم سبزه می بژمرد از بی آبی ...

سبزه یخ می زند از سردی دی ...

من چه می دانستم دل هر کس دل نیست...

قلبها صیقلی از آهن و سنگ...

قلبها بی خبر از عاطفه اند...

حمید مصدق

زندگی

زندگــي ، آرام اســت

مثل آرامش يك خواب بلند

زندگـــي ، شيريـــن است

مثل شيريني يك روز قشنگ

زندگـــي ، رويايـــي است

مثل رويـاي يكي كودك ناز

 زندگـــي ، زيبايـــي است

مثل زيبايي يك غنچه ي باز

زندگي  تك تك اين ساعت هاست

زندگي چرخش اين عقربه هاست

زندگــي راز دل مــادرم است

زندگي پينه ي دست پدر است

زندگي مثل زمان در گذر است ...

دوره ارزانی

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟

دوره ارزانی است...

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان !

و دروغ از همه چیز ارزانتر !

آبرو قیمت یک تکه نان !

و چه تخفیف بزرگی خورده است

قیمت هر انسان...

دکتر شریعتی

بی تو مهتاب شبی

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم . نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق؟ ندانم . نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم ،نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

بی تو اما

به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

فریدون مشیری

خانه دوست کجاست

خانه دوست كجاست...؟
در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد...
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي :
خانه دوست كجاست..."

سهراب سپهری

مترو

مترو ایستاد...
سوار شد.
عجله ای برای نشستن نداشت چون صندلی خالی زیاد بود.سر فرصت یه چند قدمی توی واگن قدم زد و یه جا انتخاب کرد و نشست.یه زن میان سال و یه دختر جوان نشسته بودند که . . .
وای ! باور کردنی نبود!یعنی خودش بود؟خاطرات صاعقه وار به مغز پسر برخورد می کرد.طوفانی توی ذهنش به پا شد.خود خودش بود.همونی که ادعا میکرد"من بدون تو می میرم"الان روبروش نشسته بود و اینطوری نگاهش می کرد؟توی دلش تبسمی به قصد انکار زد و فکر کرد"می بینم که هنوز زنده ای،پس دروغ می گفتی،همه ی شما دختر ها همین هستید..."
دو سال گذشته بود یا نه شاید هم بیش تر،یادش نمی اومد،اصلا براش مهم نبود.آرایش ولباسش نسبت به اون زمانها یه پرده ساده تر شده بود و البته به انضمام چهره اش که حقیقتا می خورد بیش تر از این ها شکسته شده باشد.
چند بار سعی کرد نگاهش را بدزدد،چند بار سعی کرد زیر چشمی و دزدکی نگاهش کنه،اما گریزی نبود انگار دختر فقط زل زده بود بهش،سرد سرد،اینقدر سرد که صد افسوس از چشمانش پرتاب می شد.کاش دهن باز می کرد و یه بد و بیراهی می گفت،اما اینقدر مرده و سنگین نگاهش نمی کرد.
ظاهرا مقصد رسیدنی نبود.تصمیم گرفت یه ایستگاه زودتر پیاده بشه.و فوقش چند دقیقه پیاده روی کنه ولی در عوض زود تر از زیر بار این نگاه سرد فرار کنه.
همین که خواست از جاش بلند بشه تصمیم گرفت برای اخرین بار و بی بهانه مثل خود دختر مستقیم بهش زل بزنه .
زن میانسال همراهش لبخند تلخی زد و گفت:زیاد خودت رو خسته نکن 4 ساله نابینا شده از بس گریه کرده!!
پیاده شد.
مترو رفت . . . . . .

آدم ها ترسناک ترند


 
وقتی احساس ها رنگ می بازند ؛
 وقتی دیدار ها زیر پای هر حادثه ای له میشوند بی آنکه جاودانگی رو لمس کنند؛
وقتی دوستت دارم هایت رو با مداد سفید می نویسی که دیده نشوند ؛
وقتی اشکهایت زیر پلکهات پنهان می ماند ؛
وقتی برای گفتن <این من هستم> هزاران نقاب داری ؛
دیگر برای ترساندن پرنده ها نیازی به مترسک نیست !
آدم ها ترسناک ترند ...

با من بمان

 
با من بمان این روز ها...
 
با من که تنها مانده ام

تقدیر خود را خط به خط

در چشمهایت خوانده ام

این روزها با من بمان

این روزها عاشق ترم

این روزها یاد تو را

با خود به رویا میبرم...


من توام و تو از من

گفتم خدایا از همه دلگیرم
گفت حتی از من...؟

 گفتم خدایا دلم را ربوده اند
گفت بیشتر از من...؟

گفتم تنهایم گذاشتند، تنها ماندم
گفت تنها تر از من؟

گفتم خدایا تو چقدر دوری؟
گفت تو یا من؟

 گفتم خدایا عاشقم گفت
عاشق تر ازمن؟

 گفتم خدایا چرا انقدر میگویی من؟
گفت چون من توام و تو از من


سوتک

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد...

نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد؛ گلويم سوتکي باشد به دست طفلکي گستاخ و بازيگوش

و او يکريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را هر دم آشفته تر سازد

بدين سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را ...

دکتر علی شریعتی


ره توشه

من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازی كه مي بينم بد آهنگ است

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بي برگشت بگذاريم

ببينيم آسمان هركجا آيا همين رنگ است ...

اخوان ثالث

کاش میشد

کاش می شد قلب ها آباد بود

کینه غم ها به دست باد بود

کاش می شد دل فراموشی نداشت

نم نم باران هم آغوشی نداشت

کاش می شد کاش های زندگی

گم شوند پشت نقاب زندگی

کاش می شد کاش ها مهمان شوند

در میان غصه ها پنهان شوند

کاش می شد آسمان غمگین نبود

رد و پای مرگ و کین رنگین نبود

کاش می شد روی خط زندگی

با تو باشم تا نهایت سادگی ...



رفیق نیمه راه

سايه ام امشب ز تنهايي مرا همراه نيست

گر در اين خلوت بميرم، هيچ کس آگاه نيست

من در اين دنيا به جز سايه ندارم همدمي

این رفيق نيمه راهم گاه هست و گاه نيست...

 

هفت پند مولانا

در بخشیدن خطای دیگران مانند شب  باش 

در فروتنی مانند زمین باش

در مهر و دوستی مانند خورشید باش

هنگام خشم و غضب مانند کوه باش

در سخاوت و کمک به دیگران مانند رود باش

در هماهنگی و کنار آمدن با دیگران مانند دریا باش

خودت باش ! همانگونه که مینمایی...

ما ز یاران چشم یاری داشتیم


هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

 
چند روزی است که حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

 
گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفأل می زنم

 
حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

 
*ما ز یاران چشم یاری داشتیم*

*خود غلط بود آنچه می پنداشتیم*

اگر تنهاترین تنها شوم ، باز هم خدا هست

اگر تنهاترین تنها شوم ؛

باز هم خدا هست ...

و او جایگذین همه نداشته های من است

نفرین و آفرین ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند ،

و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

او مهربان و جاویدان آسیب ناپذیر من خواهد بود...

 ای پناه گاه ابدی!
تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی
...

دکتر علی شریعتی



صبر کن

صبر کن عشق تو تفسیر شود ؛بعد برو
یا دل از ماندن تو سیر شود؛ بعد برو

خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد
تو بمان خواب تو تعبیر شود ؛ بعد برو

لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی
تو بمان تا به یقین دیر شود ؛ بعد برو

صبر کن عشق زمینگیر شود  ؛ بعد برو
یا دل از دیده ی تو سیر شود  ؛ بعد برو

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند 
تو بمان گریه به زنجیر شود ؛ بعد برو


ابیاتی از حافظ

مرا میبینی و هردم زیادت میکنی دردم

تو را میبینم و میلم زیادت میشود هردم

ز سامانم نمیپرسی،نمیدانم چه سر داری

به درمانم نمیکوشی،نمیبینی مگر دردم

 

بره و عقاب ها

روزی، بر فراز چراگاهی بزرگ ، گوسفندی با بره اش در حال چرا کردن بودند. عقابی بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند وبره اش را بر انداز می کرد و می خواست به پایین بیاید و شکارش را بگیرد. اما در همین حین عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز در آمد . هنگامی که ای دو رقیب همدیگر را دیدند با فریاد های خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز کردند .
گوسفند نگاهی به بالای سر خود انداخت و شگفت زده شد. سپس به بره ی خود رو کرد و گفت : " چه شگفت کودک من! این دو پرنده شکوهمند با هم نبرد می کنند تا از مقدار بیشتری از آسمان بهره مند شوند ! آیا وسعت این فضای بیکرانه برای هر دوی اینها کافی نیست؟ بره ی کوچک من! ای کاش هر چه زود تر بین برادران بالدارت صلح و دوستی بر قرار باشد!"
و بره در حالی که معصومانه به آن دو عقاب می نگریست این آرزو را در قلب کوچک خود تکرار کرد!

آموختم

عشق را از انعکاس مهتاب در حوض مادر بزرگ آموختم

من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم

من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم

من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم

من صداقت را از یک رنگی ابر های سفید آموختم

من وفا را از کبوتران بر شاخه های خشکیده آموختم

من گذشت زمان را از چشم های منتظر آموختم

من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم

من ایمان را از کودکان معصوم آموختم

و من آموختم هر چه را که می خواهم فقط از معبود یکتا بخواهم...

عید فطر مبارک

خداحافظ ای ماه غفران و رحمت  
                  
                    خداحافظ ای ماه عشق و عبادت

خداحافظ ای ماه نزدیکی بر آرزوها        
           
                    خداحافظ ای ماه مهمانی حق تعالی

خداحافظ ای دوریت سخت و جانکاه                   

                    خداحافظ ای بهترین ماه الله         

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم

 نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد
بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم

 بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی
تمام آخرت خویش را تباه کنیم

 به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم
و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم

 و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم
و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم

 گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا
که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم

 بیا بساط قرار و گل و محبت را
دوباره دست به هم داده، روبراه کنیم

 اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم
نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم

 برای سرخوشی لحظه هات هم که شده
بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

 فرامز عرب عامری

آسمان در توست

فرقی نمی کند

گودال آب کوچکی باشی

 یا دریایی بی کران

زلال که باشی 

آسمان درتوست ...

گذرگاه زمان

 درگذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر

باهمه تلخی شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند

رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست نخورده بجا می مانند...

فرصت بس کوتاه

زندگی فرصت بس کوتاهیست

تا بدانیم که مرگ ؛ آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست

مرگ هم حادثه است ؛ مثل افتادن برگ ...

 که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک ،

نفس سبز بهاری جاریست...

هنگام دلتنگی

هنگام دلتنگی

 یه وقت نگی ای خدا ؛ من یه مشکل بزرگ دارم

بگو ای مشکل ؛من یه خدای بزرگ دارم...

در حضور خارها هم ميشود يک ياس بود

در حضور خارها هم ميشود يک ياس بود

در هياهوي مترسکها پر از احساس بود

ميشود حتي براي ديدن پروانه ها،

شيشه هاي مات يک متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده، بال در بال نسیم،

ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود

کاش ميشد حرفي از "کاش ميشد" هم نبود،

هر چه بود احساس بود و عشق و ياس بود...

هدیه کریسمس

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: “عمه جان…” اما زن با بی حوصلگی جواب داد: “جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!”
زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به آرامی از پسرک پرسیدم: “عروسک را برای کی می خواهی بخری؟”
با بغض گفت: “برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد.”
پرسیدم: “مگر خواهرت کجاست؟”
پسرک جواب داد: “خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا”
پسر ادامه داد: “من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. “
بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: “این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.”
پسر سرش را پایین انداخت و ...

ادامه نوشته

سختی های زندگی

اگر قلوه سنگ های ته جوی نبود ،
ترنّم زیبای آب را چگونه می شنیدیم...؟
 
و اگر سختیها ی زندگی نبود ،
 چگونه خوبیهای آنرا حس می کردیم ...؟
 
دکتر علی شریعتی
 

علی رفت ؛ چون او ابرمرد کو؟

این هم شعری زیبا و سوزناک از محمدرضا آقاسی به مناسبت شهادت امام علی (ع)
اون آقایی که شبها رد میشد از کوچه ما کیسه به دوش کو؟
رد پای پر خراش بی خروش کو؟اون آقای خرقه پوش کو ؟

کجاست اون آقا که پینه های دستاش مرهم دلای ما بود ؟
نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود ...

میشه یک بار دیگه سر بزنه به خونه ما ؟
بگیره نشونی از غربت بی نشونه ما ؟

موهای آقا سفیده ، جوونا کیسه رو از آقا بگیرید ...
قامت آقا خمیده ، جوونا کیسه رو از آقا بگیرید...


جوونا آقا بشید ؛ زنده کنید رسم جوونمردی رو امشب
یتیما منتظرن ؛ زنده کنید شیوه شبگردی رو امشب

یتیما پشت درهای خونشون منتظر آقا نشستن
گوش به زنگ تق تق یه جفت صدای پا نشستن


موهای آقا سفیده ، جوونا کیسه رو از آقا بگیرید ...
قامت آقا خمیده ، جوونا کیسه رو از آقا بگیرید...


شب قدر

شب عفو است و محتاج دعایم ، زعمق دل دعایی کن برایم

اگر امشب به معشوقت رسیدی ، خدا را در میان اشک دیدی

کمی هم نزد او یادی زما کن ، کمی هم جای ما او را صدا کن

بگو یارب فلانی رو سیاه است ، دو دستش خالی و غرق گناه است

آدمهای ساده

آدمهای ساده را دوست دارم !
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.
همان ها که برای همه لبخند دارند.
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.
آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است.
بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن به آنها می دهد. 

آدم های ساده را دوست دارم!
بوی ناب “آدم” می دهند... 


فرشته ای كوچك و زیبا

 دكتر گفت: «در را شكستی! بیا تو.»
در باز شد و دختر كوچولوی نه ساله ای كه خیلی پریشان بود، به طرف دكتر دوید: «آقای دكتر! مادرم!»
و در حالی كه نفس نفس می زد، ادامه داد:التماس می كنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است 
دكتر گفت: «باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه كسی نمی روم.»
دختر گفت: «ولی دكتر، من نمی توانم. اگر شما نیایید او می میرد!» و اشك از چشمانش سرازیر شد دل دكتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمایی كرد، جایی كه مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاری كه كرده بود تشكر كرد.
 دكتر به او گفت: «باید از دخترت تشكر كنی. اگر او نبود حتما می مردی!»
مادر با تعجب گفت: «ولی دكتر، دختر من سه سال است كه از دنیا رفته!» و به عكس بالای تختش اشاره كرد.»
 پاهای دكتر از دیدن عكس روی دیوار سست شد.
 این همان دختر بود!!
فرشته ای كوچك و زیبا!!

 

 

بيا با خدا در خدا گم شويم

 بيا تا به رنگ تبسم شويم

به دور از هياهوي مردم شويم

ز پس کوچه هاي جهان خسته ام

بيا با خدا در خدا گم شويم

داوود رضا زاده

 

شیرین من

گفتم تو شيرين مني..........گفتی تو فرهادي مگر

گفتم خرابت ميشوم.............گفتی تو آبادی مگر

گفتم ندادي دل به من....گفتی تو جان دادی مگر

گفتم زكويت ميروم...............گفتی تو آزادی مگر

گفتم فراموشم نکن..........گفتی تو در یادی مگر

 

سام پارسی

زندگی

زندگی یک آرزوی دور نیست
زندگی یک جست و جوی کور نیست
زیستن در پیله ی پروانه چیست؟
!
زندگی کن زندگی افسانه نیست.

گوش کن...!!
دریا صدایت میزند!
هر چه نا پیدا صدایت می زند!
جنگل خاموش میداند تورا
با صدایی سبز می خواند تورا

آتشی در جان توست
قمری تنها پی دستان توست
پیله ی پروانه از دنیا جداست
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست
این تمامش ماجرای زندگیست
...

جملاتی از لئو بوسکاریا

اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬ 
مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید...

می تراود مهتاب ، می درخشد شبتاب

می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند ...

نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلكه خبر
درجگر خاري ليكن
از ره این سفرم می شکند

نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند

دست ها می سایم

تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند...

نیما یوشیج

سزای عاشقان

  به لبخندی مرا از غم رها کن                   

                    مرا از بی کسی هایم جدا کن

 اگر مردن سزای عاشقان است               

                  برای مردنم هر شب دعا کن

لاف تقرب مزن به حضرت جانان ، زان که خموشند بندگان مقرب

پرسید: خداوند را دوست می داری؟

سکوت کردم ...

که اگر نه می گفتم ، کفر بود

و اگر بلی ، دروغ

که عملم به عمل دوستادارانش نمی مانست...

ایمان

مانند پرنده ای باش
که روی شاخه ظریفی مینشیند و آواز می خواند
شاخه میلغزد...
اما پرنده همچنان آواز می خواند...
زیرا به توانایی پرواز خود ایمان دارد

مرا اینگونه باور کن

مرا اینگونه باور کن :

کمی تنها...

کمی خسته...

کمی از یادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ؛

خدا دیگر کجا رفته ... ؟

آمار زمین

من به آمار زمین مشکوکم !

اگر این شهر پر از آدم هاست ،

پس چرا این همه دل ها تنهاست...؟!

 

زندگي اجبارست

شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد ؛
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت...

بايد اينجور نوشت :
هر گلي هم باشي ،
چه شقايق چه گل پيچك و ياس،
زندگي اجبارست ...

دعای عشق

دعای باران چرا ؟

دعای عشق بخوان !

این روزها دلها تشنه ترند تا زمین

خدایا کمی عشق ببار...

 


 

عشق

رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند
کوه ها با قله ها و دریاها با موجها زندگی پیدا میکنند
و انسانها...
همه انسانها...
با عشق, فقط با عشق!
پس بار خدایا بر من رحم کن!
بر من که میدانم ناتوانم رحم کن!
باشد که خانه ای نداشته باشم...
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم...
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم...
اما نباشد, هرگز نباشد...
که در قلبم عشق نباشد!
هرگز نباشد...

زندگی

يک روز رسد غمي به اندازه کوه

يک روز رسد نشاطي به اندازه دشت

افسانه زندگي چنين است عزيز

در سايه کوه بايد از دشت گذشت

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت...

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده ودل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!


کلیات کفر نامه ی کارو

آسوده بخواب


در انتهای شب نگرانی هایت را به خدا بسپار

و آسوده بخواب
چرا که او بیدار است....

به کجا چنین شتابان

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم ، اما.... چه کنم که بسته پایم....

به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

دکتر شفیعی کدکنی

یکی از بستگان خدا

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
-آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
-شما خدا هستید؟
-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
-آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

در این جهان چه میگذرد؟

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود...

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گام بردارد...

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم همه وسعت دنیا یک خانه میشد وتمام محتوای سفره سهم همه بود 
وهیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد...

دکتر شریعتی

رهایش مکن


خدايا هرگز نگويمت دستم بگير ؛

عمريست گرفته اي؛

رهايش مكن...


قلب شکسته

کهنه فروش تو کوچه مون داد میزد :  کهنه میخریم، وسایل شکسته و درب و داغون میخریم ...

 بی اختیار فریاد زدم : قلب شکسته ای  که روزگاری قیمت داشت  هم میخری؟ 

  گفت: اگر برایت ارزش داشت، به دست نا اهل و بی لیاقت نمی دادی تا آنرا بشکند ...

راست میگفت ...

رسم زمونه

همیشه اشک اونایی که به فکرمون هستن رو در میاریم...
و همیشه واسه کسایی که به فکرمون نیستن اشک میریزیم...

همیشه به کسایی که اصلا به یادمون نیستن فکر میکنیم...
و همیشه کسایی که اصلا فکرشم نمیکنیم به یادمون...

قاصدک

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا
، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا، امّا
گِرد بام و درِ من
بی
ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا
نه ز
یاری نه ز دیار و دیاری ـ باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس  
 برو آنجا که تو را منتظرند
قاصد
ک!
 در د
لِ من همه کورند و کرند.

دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب.
قا
صدِ تجربههای همه تلخ،
با دلم می
گوید
که دروغی تو
، دروغ؛
که فریبی تو
، فریب.

قاصدک! هان، ولی . . . آخر . . . ایوای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
. . .!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خا
کسترِ گرمی، جائی؟
در اجاقی
ـ طمعِ شعله نمیبندم ـ خُردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می
گریند.
در دلم می گریند...

مهدی اخوان ثالث

همه تنهاییم

من تو را دوست دارم                                   

و تو دیگری را                  

     و دیگری دیگری را

                                     و در این میان همه تنهاییم...

دکتر شریعتی


مناظره مجنون و ملائک

شنیدستم که مجنون جگر خون...........چو زد زین دار فانی خیمه بیرون
دم آخر کشید از سینه فریاد
...........ز.مین بوسید و لیلی گفت و جان داد
هواداران زمژگان خون فشاندند
...........کفن کردند و در خاکش نهادند
شب قبر از برای پرسش دین
...........ملائک آمدند او را به بالین
به کف هر یک عمود آتشینی
...........که ربت کیست دینت چه دینی است
دلی جویای لیلی از چپ و راست
...........چو بانگ قم به اذن الله برخاست
چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز
...........بجز لیلی نیامد از وی آواز
بگفتا کیست ربت گفت لیلی
...........که جانم در ره جانش طفیلی
بگفتندش به دینت بود میلی
...........بگفتا آری آری عشق لیلی
بگفتندش بگو از قبله خویش
...........بگفت ابروی آن یار وفا کیش
بگفتند از کتاب خود بگو باز
...........بگفتا نامه آن یار طناز
بگفتندش رسولت کیست ناچار
...........بگفت آن کس که پیغام آرد از یار
بگفتند از امام خویش می گوی
...........بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی
بگفتند از طریق اعتقادات
...........بگو از عدل و توحید و معادات
بگفتا هست در توحید این راز
...........که لیلی را به خوبی نیست انباز
بود عدل آنکه دارم جرم بسیار
...........از آن هستم به هجرانش گرفتار
بخنده آمدند آن دو فرشته
...........عمود آتشین در کف گرفته
ندا آمد که دست از وی بدارید
...........به لیلی در بهشتش وا گذارید
که او را نشئه ای از جانب ماست
...........که من خود لیلی و او عاشق ماست
شنیدم گفت مجنون دل افکار
...........ملائک را سپس فرمود آن یار
تو پنداری که من لیلی پرستم
...........من آن لیلای لیلی می پرستم
کسی را کو به جان عشق آتش افروخت
...........وفاداری ز مجنون باید آموخت

چند روزی امتحان کن در صیام

چند خوردی چرب و شیرین از طعام،

                        امتحان کن چند روزی در صیام

چند شب ها خواب را گشتی اسیر،

                        یک شبی بیدارشو و دولت بگیر
(مولانا)

***حلول ماه رمضان پیشاپیش مبارک***

بازار نامردی

دراین بازار نامردی به دنبال چی میگردی

نمی یابی نشان هرگز تواز عشق و جوانمردی

برو بگذار از این بازار ، از این مست و طنازی

اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو میبازی...

 

ماه و پروانه

 در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.

با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.

برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.
ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت...