زبان دیگر

سه روز پس از تولدم,در گهواره حریرم خوابیده بودم و به دنیای عجیب و تازه دور و برم می نگریستم.

مادرم به دایه ام گفت:"امروز حال فرزندم چطور است؟"

دایه ام گفت:"خوب است بانوی من ! سه بار شیرش داده ام.تا کنون طفلی به این خوبی و شادی ندیده ام."

من سخنانش را شنیدم و با غضب فریاد زدم:"دروغ می گوید,دروغ می گوید! مادر,بسترم زبر است و شیرم در کامم تلخ است و بوی پستان در مشامم ناخوش است و سخت بیچاره شده ام."

ولی مادرم و دایه نفهمیدند چه می گویم. زیرا به زبان دنیایی حرف می زدم که از آن آمده بودم.

روز بیست و یکم تولدم ، روزی که می خواستند مرا نامگذاری کنند ، کشیش به مادرم گفت:"بانوی من تبریک می گویم که فرزندت مسیحی متولد شده است."

با حیرت به کشیش گفتم:"اگر این طور هست که می گویی ، پس مادرت که در آسمان است باید خیلی بدبخت باشد چون تو مسیحی متولد نشده بودی."
ولی کشیش هم زبان مرا نفهمید....

و بعد از هفت ماه ، پیشگویی به من نگریست و به مادرم گفت:"پسرت رهبری حکیم و دانا خواهد شد و مردم از او اطاعت خواهند کرد."

با بلندترین صدایی که می توانستم فریاد زدم:"این پیشگویی دروغ است ! من خودم می دانم و یقین دارم که موسیقی خواهم آموخت و چیزی غیر از موسیقی دان نخواهم شد."

و از این که حرفم را نمی فهمیدند در هراس بودم...

اکنون سی و سه سال از آن سال می گذرد و مادرم و دایه و کشیش مرده اند.خدایشان رحمت کند.
ولی پیشگو هنوز زنده است.
دیروز او را جلوی کلیسا دیدم و با هم صحبت کردیم. فهمید که من موسیقی دان شده ام,به من گفت:"همیشه می دانستم که تو موسیقی دان بزرگی خواهی شد.هنگامی که بچه بودی به مادرت گفته بودم."

حرفش را تصدیق کردم ، چون خودم هم زبان جهانی را که از آن آمده بودم فراموش کرده بودم...

برگرفته از کتاب پیامبر و دیوانه - جبران خلیل جبران


جنگجوی خسته


جنگجویی خسته ام بعد از نبردی نابرابر

پیش رویش پشته ای از کشته همسنگرانش...


حسین منزوی


تاری از گیسوی دلاویزت


دوش آن رشته های یاس که بود

خفته بر سینه ی دل انگیزت

 راست گفتی که آرزوی من است

 که چنان گشته گردن آویزت

***

با چه لبخندهای ناز آلود

 با چه شیرین نگاه ِ شورانگیز

باز کردی ز گردن و دادی


 به من آن یاس های عطر آمیز

***

بوسه دادم بسی به یاد ِ تواش

دلم از دست رفت و مست شدم


آن چنانش به شوق بوییدم


که به بوی خوشش ز دست شدم

***

دوش تا وقت ِ بامداد مرا
 
گل ِ تو در کنار ِ بالین بود

 
در بر ِ من بخفت و عطر افشاند


 بسترم تا به صبح مشکین بود...

***

 به شگفت آمدم که این همه بوی

ز گلی این چنین عجب باشد


حیرتم زد که راز ِ این گل چیست


که چنینم از آن طرب باشد...

***

 آه ، دانستم ای شکوفه ی ناز !

 راز ِ این بوی مستی آمیزت

 کاندر آن رشته بود پیچیده

 
تاری از گیسوی دلاویزت ...

هوشنگ ابتهاج


به جانم جفا کردی


هر شب که مه در آسمان                       

                          گردد عیان دامن کشان 

گویم به او راز نهان :                              

                         که با من چه ها کردی!

به جانم جفا کردی...                            
   ابراهیم صفایی    

آنچه باقیست


یک نفر در دل شب ؛

یک نفر در دل خاک ؛

یک نفر همدم خوشبختی هاست ؛

یک نفر همسفر سختی هاست ؛

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد.

ما همه همسفر و رهگذریم !

آنچه باقیست ، فقط خوبی هاست ...




بخت بد


هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید

بهر یک گل منت صد خار می باید کشید

من به مرگم راضیم ، اما نمی آید اجل

بخت بد بین ! از اجل هم ناز می باید کشید ...


عروسي عروسك ها


باز كن پنجره را...

من تو را خواهم برد

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش؛

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست زدارايي داماد و عروس

صحبت از سادگي و كودكي است.

چهره ای نيست عبوس.

كودك خواهر من

در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد

كودك خواهر من،

امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،

شوكتي مي بخشد.

كودك خواهر من نام تو را مي داند!

نام تو را مي خواند!

- گل قاصد آيا

با تو اين قصه خوش خواهد گفت...؟

حمید مصدق

غیبت بیهوده ها



با هم بنشینیم و حرف نزنیم!

با هم بنشینیم و به هم نگاه نکنیم!

با هم بنشینیم و فقط حضور یکدیگر را

و غیبت همه بیهوده ها را احساس کنیم.

برعکس همیشه ؛

که همیشه غیبت یکدیگر را احساس میکنیم

و حضور بیهوده ها را...

علی شریعتی

قطره و سنگ


دو قطره آب وقتی به هم نزديك می شوند، یک قطره بزرگ تر را تشکیل می دهند .

اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند.

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه امکان بزرگتر شدنمان کمتر می شود .

آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود ، لجوج تر و مصمم تر است .

سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد ، اما آب راه خود را به سمت دريا می يابد.

در زندگی معنای واقعی سر سختی استواری و مصمم بودن را ، در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد ...

میلاد پیامبر اعظم مبارک


امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان ، با من سحر کن ...


بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را
کج کن کلاه ، دستی بزن ، مطرب خبر کن

گل های شمعدانی همه شکل تو هستند
رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند

تا طاق ابروی بت من تا به تا شد ،
دردی کشان پیمانه هاشان را شکستند

یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر
این خانه لبریز تو شد ، شیرین بیان! حلوای تر!

تو میر عشقی ! عاشقان بسیار داری
پیغمبری ! با جان عاشق کار داری

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان ، با من سحر کن...


صالح اعلا


همدرد


 امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم

که تو از دوری خورشید چه ها می‌بینی ...

شهریار


معنای لطیف عشق


گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم


گفتی که ببوس روی نیلوفر را
 
از عشق تو گونه های او بوسیدم


گفتی که ستاره شو ، دلی روشن کن
 
من هم چو گل ستاره ها تابیدم


گفتی که برای باغ دل پیچک باش
 
بر یاسمن نگاه تو پیچیدم


گفتی که برای لحظه ای دریا شو
 
دریا شدم و تو را به ساحل دیدم


گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش
 
مجنون شدم و ز دوریت نالیدم


گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز
 
گل دادم و با ترنّمت روییدم


گفتی که بیا و از وفایت بگذر
 
از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم


گفتم که بهانه ات برایم کافیست
 
معنای لطیف عشق را فهمیدم...

مریم حیدرزاده


وقت رفتن


گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟                 

                   عکس رخساره ي ماهش را داد

گفتمش همدم شبهايم کو ؟                      

                      تاري از زلف سياهش را داد

وقت رفتن همه را ميبوسيد                     

                      به من ازدور نگاهش را داد

يادگاري به همه داد و به من                  

                       انتظار سر راهش را داد ...

پیله ات را بگشای


چه کسی میداند

که تو در پیله خود تنهایی ؟

چه کسی میداند

که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟

پیله ات را بگشای !

تو به اندازه پروانه شدن زیبایی ...


باید خریدارم شوی



باید خریدارم شوی ، تا من خریدارت شوم

وز جان و دل یارم شوی ، تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران ، بازیچه بازیگران

اول به دام آرم تو را ، آنگه گرفتارت شوم

رهی معیری

بشنو از می


دوستان عزیز ! من همیشه سعی کردم قشنگترین مطالبی که میبینم رو براتون بذارم ، ولی استثنائا این دفعه میخوام یه شعر از خودم بذارم .

میدونم از لحاظ ادبی خیلی سطحش پایینه ولی لطفا شما به سطح بالای خودتون منو ببخشید !

بشنو از می ، می حکایت میکند
وز دل مجنون شکایت میکند

بشنو از می ، می دگرگون میکند
فکر ما از عشق بیرون میکند

درکش از می ، می دوای این غم است
درکش از می ، می به دردت مرهم است

پر کن از می ، می دلت روشن کند
پر کن از می ، می غمت بیرون کند

چون که می بر خط هفتم میرسد
داد دل تا عرش هفتم میرسد

گر صدا از عرش هفتم زد فرا
میرساند آه ما را تا خدا

او که دارد از دل پر خون خبر
از چه بستش بر من خونین جگر

او که داند لذت شرب مدام
از چه کردش بر من عاشق حرام

بشنو از می چون حکایت میکند
وین دلم در خون روایت میکند...

قند دزدی




خفته بودی که لبت بوسیدم          
          

           قند دزدی چقدر شیرین است...


صائب تبریزی

پل دوستی

 سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.
نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود!

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت : دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم....



زندگانی


اگر پرسند از من زندگانی چیست ،

خواهم گفت :


همیشه جستجو کردن !

جهان بهتری را آرزو کردن ...


ژاله اصفهانی


خواب شیرین


ای واي بر اسيري کز ياد رفته باشد                             


                                   در دام مانده باشد،صياد رفته باشد

آه از دمي که تنها با داغ او چو لاله                              

                           در خون نشسته باشم،چون باد رفته باشد

آوای تيشه امشب از بيستون نيامد                                

                           شايد به خواب شيرين،فرهاد رفته باشد...

حزین لاهیجی

عجب صبری خدا دارد


خداوندا...خدایا !

چرا هرگاه که اشکانم ز جور دوستان جاری است ،

به روی دامنت یارب ، دو چشم خیس من جاری است؟

چرا هر گاه که لبخند روی لب دارم ، سراغ ازتو نمی گیرم؟

چرا هنگام خوشحالی شریکت من نمی دانم؟

نمی دانم...نمی دانم !

فقط دانم یکی بنده گنهکارم ؛

و تو آنقدر بزرگواری ؛

مرا هرگز ز درگاهت نمی رانی ...

دوستت دارم و نمیگویم

 

سال ها پيش ازين به من گفتي

كه مرا هيچ دوست مي داري؟

گونه ام سرخ شد ز گرمی شرم

شاد و سرمست گفتمت : آری !


باز ديروز جهد مي كردي

كه ز عهد قديم ياد آرم


سرد و بي اعتنا تو را گفتم :

که دگر دوستت نمیدارم !


ذره هاي تنم فغان كردند

كه خدا را دروغ مي گويد


جز تو نامي ز كس نمي آرد

جز تو كامي ز كس نمي جويد


تا گلويم رسيد فريادي

كاين سخن در شمار باور نيست


جز تو ، دانند عالمي كه مرا

در دل و جان هواي ديگر نيست


ليك خاموش ماندم و آرام

ناله ها را شكسته در دل تنگ


تا تپش هاي دل نهان ماند

سينه ي خسته را فشرده به چنگ


در نگاهم شكفته بود اين راز

كه دلم كي ز مهر خالي بود؟


ليك تا پوشم از تو ، ديده ي من

برگلِ رنگ رنگِ قالي بود


دوستت دارم و نمي گويم

تا غرورم کشد به بيماري


زانكه مي دانم اين حقيقت را

که دگر دوستم نمیداری...


سیمین بهبهانی


 

غریبانه


آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم


از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم


تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم


شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم...


 

ما نشستیم و تماشا کردیم


نوشته زیر قسمتی از شعر فریدون مشیری و تاثیر گرفته از شعر ((آی آدما))ی نیما یوشیج است :

همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم...

آن صدا ، اما خاموش نشد!

«آی آدم ها…»

«آی آدم ها…»

آن صدا هرگز خاموش نخواهد شد

آن صدا در همه جا دائم در پرواز است !

تا به دنیا دلی از هول ستم می لرزد ،

خاطری آشفته است ،

دیده ای گریان است ،

هر کجا دست نیاز بشری هست دراز ،

آن صدا در همه آفاق طنین انداز است !

آه اگر با دل و جان گوش کنیم ؛

آه اگر وسوسه نان را یک لحظه فراموش کنیم ؛

آی آدم ها را

در همه جا می شنویم !

در پی آن همه خون

که بر این خاک چکید ...

ننگمان باد این جان !

شرممان باد این نان!

ما نشستیم و تماشا کردیم...


بی غمی


شاد بودن هنر است

شاد کردن هنری والا‌تر

لیک هرگز نپسندیم به خویش

که چو یک شکلک بی‌جان شب و روز،

بی‌خبر از همه خندان باشیم !

بی‌غمی عیب بزرگی است !

که دور از ما باد ...

ژاله اصفهانی

پناهم می دهی امشب


سلام اي چشم باراني ! پناهم میدهی امشب ؟
سوالم را که میدانی ! پناهم مي دهي امشب ؟

منم آن آشناي ساليان گريه و لبخند
و امشب رو به ويراني ، پناهم مي دهي امشب ؟

ميان آب و گل رقصان ، ميان خار و گل خندان
در آن آغوش نوراني ، پناهم مي دهي امشب ؟

دل و دين در کف يغما و من تنها و من تنها
در اين هنگام رو حاني ، پناهم مي دهي امشب ؟

به ظلمت رهسپار نور و از ميراث هستي دور
در آن اسرار پنهاني ، پناهم مي دهي امشب ؟

رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن
رها از حد انساني ، پناهم مي دهي امشب ؟

نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمي محفل
 تو از چشمم چه مي خوانی
 ؟ پناهم مي دهي امشب ؟

و من با اشک می شویم تمام شعرهایم را
 پس از مصراع پایانی ، پناهم می دهی امشب ...؟

دل خوش


جا مانده است چیزی ، جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه

و نه دندانهای سفید...

حسین پناهی


حسرت یک بوسه


ای بنازم گل لب ، مرمر دندان تو را

باغ صد رنگ ندارد لب خندان تو را


می و میخانه کجا حال نگاه تو کجا

که ندارد بشری حالت چشمان تو را


لب به دندان گزم از حسرت یک بوسه ی گرم

چون به لبخند ببینم لب و دندان تو را ...


بی تو


بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا

همیشه زهر فراقت چشیده ام بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی یارا

دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو...

سعدی

تلقین


این روزها که میگذرد

شادم

این روزها که میگذرد

شادم

که میگذرد

این روزها

شادم

که میگذرد ...

قیصر امین پور

رویا


هرگز رویاهایت را رها مکن

و هرگز آنها را پشت سر مگذار

آنها را بیاب و از آن خویش گردان

و در تمام زندگیت آنها را بال و پر بده

و هرگز مگذار رهایت کنند
...

الیسا کوستانزا


باران


وای باران ، باران !

 شيشه ي پنجره را باران شست

 از دل من اما،

 چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 آسمان سربي رنگ ،

 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

 مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای باران ، باران !

 پر مرغان نگاهم را شست ...

حمید مصدق




بیگانه


غم آمده ! غم آمده ! انگشت بر در ميزند

هر ضربه انگشت او بر سينه خنجر ميزند

اي دل بكش يا كشته شو، غم را در اينجا ره مده

گر غم در اينجا پا نهد ، آتش بجان در ميزند

از غم نياموزي چرا ، اي دلربا رسم وفا؟

غم با همه بيگانگي ، هر شب به ما سر ميزند...

فریدون مشیری

ماهی عاشق


 داستان زیر نوشته خانم عرفان نظر آهاری و تاثیر گرفته از این جمله سهراب سپهری است :

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست ماهی کوچک

اگر دچار آبی دریای بیکران باشد...

***

ماهی کوچک دچار آبی بیکران بود.  آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد و هزار و یک گره آن را باز کند

و چه سخت است وقتی ماهی کوچک عاشق شود!

عاشق دریای بزرگ ...

ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا می گشت/اما پیدایش نمی کرد.

هر روز و هر شب می رفت اما به دریا نمی رسید.

کجا بود این دریای مرموز گمشده پنهان که هر چه بیشتر می گشت ، گم تر می شد و هر چه که

می رفت ، دورتر ؟

ماهی مدام می گریست ، از دوری و از دلتنگی و در اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد.

همیشه با خود می گفت:" اینجا سرزمین اشک هاست. اشک عاشقانی که پیش از من گریستند ، چون هیچ وقت دریا را ندیدند"

و فکر می کرد شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است.

ماهی یک عمر گریست و در اشک های خود غرق شد و مرد . اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطه می خورد...


قصه که به این جا رسید ، آدم گفت: "ماهی در آب بود و نمی دانست ، شاید آدمی هم با خداست و نمیداند.

و شاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم ، تنها یک اشتباه باشد!"

آن وقت لبخند زد!

خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم برپا شد...

فرا رسيدن تاسوعا و عاشوراي حسيني تسلیت باد


گریه ها بر حال خود باید کنیم                  

                  او که خندان رفت،چون آزاد شد

ما سکوت مرگباری کرده ایم                  

                او برای قرن ها فریاد شد ...

بی راهه

چه اوقات سختی که بر من گذشت ،

گواه دل ریش من ماه بود !

دمی شک نکردیم به شاهراه ها ،

دریغا که بی راهه ها راه بود ...


حسین پناهی

تو و خداوند


 مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند،

ولی آنان را ببخش!

 

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند،

ولی مهربان باش!

 

اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت،

ولی موفق باش!

 

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند،

ولی شریف و درستکار باش!

 

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند،

ولی سازنده باش!

 

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند،

ولی شادمان باش!

 

نیکی های درونت را فراموش می کنند،

ولی نیکوکار باش!

 

بهترین های خود را به دنیا ببخش

حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد!

 

و در نهایت می بینی هر آنچه هست،

همواره میان "تو و خداوند" است،

نه میان تو و مردم...


دکتر شریعتی


تو نیز خاموش شوی


شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟

گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی ...

موج عاشق


دنبال من می‌گردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کار با ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم، داغ دوری پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد

باشد ولم کن باخودم تنها بمانم

دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق می‌شود ساحل ندارد...

مهدی فرجی

یک حبه قند


زندگی جیره مختصریست

مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است مثل یک حبه قند

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد ...

سهراب سپهری

تو شاهکار خالقی ، تحقیر را باور نکن

 

بر روی بوم زندگی

هر چه که میخواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست

 تقدیر را باور نکن!


 
تصویر اگر زیبا نبود

نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن

تصویر را باور نکن...

 

خالق تو را شاد آفرید

آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو

زنجیر را باور نکن...

 

 

رنگ عشق


در و ديوار دنيا رنگي است.

رنگ عشق...

خدا جهان را رنگ كرده است.

رنگ عشق...

و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه اي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد.

 اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛

 شاد باش و بي پروا بگذر، كه خدا كسي را دوستتر دارد كه لباس هایش رنگيتر است!

عرفان نظر آهاری

فرا رسیدن عید سعید غدیر مبارک


سرچشمه ی وحی در کویر است غدیر


تقدیر خداوند قدیر است غدیر


ای عشق! بگو به تشنه کامان ولا


دریاست ؛ اگرچه آبگیر است غدیر


میکنی یا نه؟

خداوندا مــــرا ايــن بار ارضا مي كنـی يا نه ؟

بگــو قلب مــرا آغـــوش دريا مي كنی يا نه ؟

هوس كردم كــه با ترياک و بنگ و باده بنشينم

دوباره ســور و ساتم را مهيّا مي كنی يا نه ؟

ببين! مــن يـــوسفم امّا، كمی تا قسمتی ناپاک

مــــرا مهمان آغوش زليـــخا مي كنــــی يا نه ؟

مرا ای اوّلين و آخريــــــــن زنجيــــــر شوريـــدن

رها از طعنه ها، زخم زبان ها می كنی يا نه ؟

رها كن آسمان ها را، بيا اين جا قضاوت كن

ببينم در زمين يک مرد پيدا مي كنــی يا نه ؟

خدايا حاجتــــی دارم كه بايد مطمئـــــن باشم

تو هم مثل همه امروز و فردا مي كنی يا نه ؟

مرا از ننگ آدم بودن و بيهــــــــوده فــــرسودن

اميـــــد آخــــرين من! مبـــرّا می كنی يا نه ؟

براي آخــريــن پرسش، و حتّی آخرين تهديد

قيامت را بگو  مردانه  برپا مي كنـی يا نه ؟

علی اکبر یاقی تبار

فرا رسیدن عید سعید قربان مبارک


ز اسماعیل جان تا نگذری مانند ابراهیم

به کعبه رفتنت تنها نماید شاد شیطان را

کسی کو روز قربان غیر خود را میکند قربان

نفهمیدست هرگز معنی و مفهوم قربان را


بذر عشق


در این خاک ، در این خاک

در این مزرعه پاک

بجز عشق ، به جز مهر

دگر بذر نکاریم ...

مولانا

بابا لالا نکن

سراپا درد افتادم به بستر

  شب تلخی به جانم آتش افروخت

دلم در سینه طبل مرگ می کوفت

  تنم از سوز تب چون کوره می سوخت

ملال از چهره مهتاب میریخت

  شرنگ از جام مان لبریز میشد

به زیر بال شبکوران شبگرد

  سکوت شب خیال انگیز می شد

چه ره گم کرده ای در ظلمت شب

که زار و خسته واماند ز رفتار

ز پا افتاده بودم تشنه بی حال

به جنگ این تب وحشی گرفتار

تبی آنگونه هستی سوز و جانکاه

که مغز استخوان راآب می کرد

صدای دختر نازک خیالم

دل تنگ مرا بی تاب می کرد

بابا لالا نکن فریاد میزد...

برای مطالعه ادامه شعر ، روی ادامه مطلب واقع در زیر تصویر کلیک کنید

ادامه نوشته

فتح قله قاف

هـمراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل  تمام  غصه‌ها، این هم غمی نیست

دل‌بسته‌ اندوه دامنگیر  خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست

کار بزرگِ خویش را کوچک مپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست

چشمی حقیقت‌ بین کنار کعبه می‌گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست

در فکر فتح  قله‌ قافم که آنجاست
جایی که تا امروز بر آن پرچمی نیست ...

فاضل نظری

خواب

خواب رویای فراموشی هاست 

با تو در خواب،مرا لذت ناب هم آغوشی هاست

خواب را دریابم که در آن دولتِ خاموشی هاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در خواب می بینم

و ندایی که به من می گوید:

" گرچه شب تاریک است ،

دل قوی دار ، سحر نزدیک است ..

حمید مصدق

حلقه بردگی

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر ؟

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته ست به بر

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

((حلقه ی خوشبختی است ؛ حلقه ی زندگی  است))

همه گفتند: مبارک باشد ...

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد !

***

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته ؛ هدر ...

زن پریشان شد و نالید که وای!

وای این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است ،

حلقه بردگی و بندگی است...

فروغ فرخزاد

دیوار دل


بس که دیوار دلم کوتاه است ،

هرکه از کوچه ی تنهایی من می گذرد،

به هوای هوسی هم که شده ،

سرکی می کشد و می گذرد...


تـعطیــل است


میدونی ؟

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی :

تـعطیــل است !

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت...

باید به خودت استراحت بدهی ؛

دراز بکشی ؛

دست هایت را زیر سرت بگذاری ؛

به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی ؛

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند.

آن وقت با خودت بگویـی :

بگذار منتـظـر بمانند ... !

حسین پناهی

حرف هایی برای نگفتن

جهان را پشت سر نهاده ام

تاریخ را به پایان برده ام

و اکنون رسیده ام به توده ای عظیم همچون کوهی

از حرف هایی که برای نگفتن دارم !

کوهی سنگین که بر سینه جانم افتاده است ...

دکتر شریعتی


دلآزار ترین

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین

چه دلآزارترین شد ، چه دلآزارترین...

فریدون مشیری


به تماشا سوگند و به آغاز کلام  

به تماشا سوگند و به آغاز کلام 

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید ،

به رفتار شما می‌تابد ...

سهراب سپهری

چه نشستنی ... چه برخواستنی


آراسته آمد و چه آراستنی !

پیراسته زلف خود ، چه پیراستنی !

بنشست به می خوردن و برخاست به رقص

به به !

چه نشستنی ...

چه برخاستنی ...

مرگ خدا

روزی مارتین لوترکینگ ( رهبر سیاه پوستان آمریکا ) با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد.

همسرش می پرسد: چه شده؟ چرا این قدر ناراحتی؟

مارتین با دلگیری خاصی می گوید: هیچی!

چند لحظه بعد، همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود، آمد.

 مارتین با تعجب می پرسد: چی شده؟ چرا لباس عزا بر تن داری؟

زنش می گوید: نمی دانی! او مرده!

مارتین می گوید: کی؟

همسرش جواب می دهد: خدا!

مارتین با تعجب می پرسد: این چه حرفی است که می زنی؟

همسرش می گوید: اگر خدا نمرده، پس چرا این قدر غمگینی...؟


کمال همنشین


گِلي خوشبوي در حمام روزي

رسيد از دست محبوبي به دستم

بدو گفتم كه مشكي يا عبيري

که از بوی دلاویز تو مستم؟

بگفتــا من گلي نـاچيــز بــودم

وليــكـن مدتــي بـــا گل نشستــم

كمال همنشين در من اثـر كرد

وگرنه من همان خاكم كه هستـم
...

گلستان سعدي

فقیر


آدم وقتی فقیر میشه ، خوبی هاشم حقیر میشه ...

اما کسی که زور داره یا زر داره ،

"عیب" هاشو "هنر" می بینند ؛

" چرند" هاشو "حرف حسابی" می شنوند ؛

"آروغ های بی جا و نفرت بارشو"  فلسفه و دانش و دین می فهمند ؛

حتی " شوخی های خنک و بی ربطش"  از خنده حضار را روده بر می کنه ... !

دکتر شریعتی

یاد بعضی نفرات

ياد بعضي نفرات

روشنَم مي دارد ؛

قوّتم مي بخشد ؛

ره مي اندازد ؛

و اجاقِ كهنِ سردِ سَرايم ،

گرم مي آيد از گرميِ عالي دَمِشان ...

نام بعضي نفرات

رزقِ روحم شده است.

وقت هر دلتنگي

سويشان دارم دست.

جرئتم مي بخشد ؛

روشنم مي دارد...

نیما یوشیج

معبد دوستی

بر گستره دو مزرعه همجوار دو دوست کشاورز زندگی می کردند . یکی تنها بود و دیگری همسری داشت و فرزندانی .

دو کشاورز محصول خود را برداشت کردند و شبی آن مرد که خانواده ای نداشت چشم گشود و انباشه محصول خود را در کنار دید و اندیشه کرد ؛ " خدا چه مهربان است با من . اما دوستم که خانواده ای دارد ؛ نیازمند غله ای بیشتر است " چنین بود که سهمی از خرمن خود برداشت و به مزرع دوست برد.

آن دیگر نیز در محصول خود نگریست و اندیشید ؛ " چه فراوان است آنچه زندگی مرا سرشار می کند و دوست من چه تنهاست و از شادمانی دنیای خویش سهمی نمی برد . " پس به زمین دوست خود رفت و قسمتی از غله خویش بر خرمن او نهاد .

صبح بعد که باز به درو رفتند هر یک خرمن خویش را دید که نقصان نیافته . این تبادل همچنان تداوم یافت تا آنجا که شبی مهتابی دوستان فرا روی هم آمدند و هر دو با یک بغل انباشته ی غله راهی کشتزار دیگری .

آنجا که این دو به هم رسیدند ؛ معبدی بنیاد نهاده شد بنام دوستی ...


خلاص

میدونی...؟

همیشه این دلم به اون دلم میگه:

دِکی !

تو این دنیای هیشکی به هیشکی ؛

این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره!

ورنه خلاصی !

خلاص...

حسین پناهی

یک ، جلوش تا بینهایت صفرها

وقتی برای خودت زندگی می کنی ؛

 وقتی بخوای فقط برای "خودت" باشی، تنها باشی ؛

وقتی بخوای فقط با صفرها باشی؛

 عمر تو، مثل یک خط منحنی، روی خودت دور می زنه.

مثل صفر، باز از آخر می رسی به اول !

می مونی ! می گندی! مثل مرداب! مثل حوض! بسته میشی! مثل دایره!

 مثل "صفر"...

***

اما اگر جلو "یک" بنشینی ؛

اگر بخوای فقط برای یک باشی ؛

 از پوچی و از تنهایی در بیای ؛

 همنشین "یک" بشی ؛

باید برای دیگران زندگی کنی !

عمر تو، مثل یک خط افقی، پیش میره .

مثل راه ! مثل رود‌ !

 وقتی از "خودت" دور بشی ، از آخر، به آبادی می رسی . مثل راه...

از آخر، میریزی به دریا . مثل رود ...

قسمتی از کتاب یک ، جلوش تا بینهایت صفرها - دکتر شریعتی


همین درد مرا سخت می آزارد

من نمی دانم

و همین درد مرا سخت می آزارد ...

که چرا انسان ، این دانا ، این پیغمبر ؛

در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر

ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟

چه دلیلی دارد که هنوز

مهربانی را نشناخته است ؟

و نمی داند در یک لبخند

چه شگفتی هایی پنهان است

من برآنم که درین دنیا

خوب بودن به خدا سهل ترین کارست

ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است

و همین درد مرا سخت می آزارد ...

فریدون مشیری

شب


اگر که بیهده زیباست شب ؛

برای چه زیباست شب ... ؟

برای که زیباست ....؟

شاملو

آدمك آخر دنياست ، بخند

آدمك آخر دنياست ، بخند                   
                 آدمك مرگ همينجاست ، بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي              
                 به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دست خطي كه تو را عاشق كرد            
                 شو‌خي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند

فكر كن درد تو ارزشمند است              
              فكر كن گريه چه زيباست ، بخند

صبح فردا به شبت نيست كه نيست          
                 تازه انگار كه فرداست ، بخند

راستي آنچه به يادت داديم                    
             پر زدن نيست كه درجاست ، بخند

آدمك نغمه ي آغاز نخوان                    
                  به خدا آخر دنياست ، بخند...

ابیاتی از مولانا


دلا نزد کسی بنشین

 که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو

 که او گل‌های تر دارد


در این بازار عطاران

مرو هر سو چو بیکاران


به دکان کسی بنشین

 که در دکان شکر دارد


معبد دل را پاکیزه دار

 

بر معراج ستاره ، بر نیلگون آسمان هستی

بر فراز آشیان فرشتگان ، بر چگاد رنگین کمان

در قلب کتاب سبز خدا ، یک سخن نگاشته اند :

معبد دل را پاکیزه دار ، تا معبود بیاید و در آن محمل گزیند !


هوا بس ناجوانمردانه سرد است

سلامت را نميخواهند پاسخ گفت...

هوا دلگير، درها بسته،

سرها در گريبان، دستها پنهان،

نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،

درختان اسكلتهاي بلور آجين،

زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستانست...

قسمتی از شعر زمستان اخوان ثالث

یک لحظه سکوت

یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد

بغضی نفس و گلوی او را آزرد

می خواست که عشق را نمایان نکند


اشک آمد و باز آبرویش را برد...


آئینه زندگی

تو به آئينه ، نه !

آئينه ، به تو خيره شده ست...

تو اگر خنده كني ، او به تو خواهد خنديد

و اگر بغض كني ،

آه از آئينه دنيا ، كه چه ها خواهد كرد ...! 

گنجه ديروزت ،

پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف

بسته هاي فردا ، همه اي كاش ، اي كاش

ظرف اين لحظه وليكن خاليست...

ساحت سينه

پذيراي چه كس خواهد بود ؟

غم كه از راه رسيد ،

در اين سينه بر او باز مكن...

تا خدا ، يك رگ گردن باقيست

تا خدا مانده ، به غم  وعده اين خانه مده ...   


کیوان شاهبداغی

بیزار

هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است 
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگر چه می‌گذریم از کنار هم آرام 
شما ز من متنفر، من از شما بیزار

به مسجد آمدم و نا امید برگشتم 
دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده 
اذان مرده و دل‌های از خدا بیزار

به خانه‌ام بروم؟! خانه از سکوت پر است 
سکوت می‌کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

فاضل نظری

زندگی

زندگی یک آواز است ...آنرا بخوان

زندگی یک بازی است...آنرا بازی کن

زندگی یک مبارزه است...با آن مقابله کن

زندگی یک رویاست...به آن واقعیت ببخش

زندگی یک فدا کاریست...آنرا عرضه کن

زندگی یک عشق است...از آن لذت ببر

سای بابا - عارف هندی


چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد          

              چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند                

             چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

صادق سرمد

عید فطر مبارک


عيد است و دلم خانه ويرانه ، بيا

اين خانه تکانديم ز بيگانه ، بيا

يک ماه تمام ميهمانت بوديم

يک روز به مهماني اين خانه بيا...


قیصر امین پور

در جستجوی خدا

كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه به دنبال خدا بگردد، و گفت: تا كوله ام از خدا پرنشود، بر نمي گردم.

نهالي كوچك كنار راه ايستاده بود.

مسافر با خنده اي گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن.

درخت زير لب گفت: ولي تلختر آن است كه بروي و بي نتيجه برگردي.

مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي داند، پاهايش در گل است. او هيچ وقت لذت جستجو را نمي فهمد.

هزار سال گذشت. هزار سال پرپيچ و خم. هزار سال بالا و پست. مسافر برگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود. 

به ابتداي جاده رسيد. جاده اي كه روزي آن را آغاز كرده بود.

درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه اش نشست. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي شناخت.

درخت گفت: سلام مسافر! در كوله ات چه داري؟ مرا هم مهمان كن.

مسافر گفت: بالا بلندم! تنومندم! شرمنده ام! كوله ام خاليست.

درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. حالا در كوله ات جا براي خدا هست، و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت.

چشمهاي مسافر از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!

درخت گفت: من هم اين هزار سال را سفر كردم ، اما در درونم...


پرواز را به خاطر بسپار

دلم گرفته است...

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی  شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد...

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد...

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است...

(فروغ فرخزاد)

پنج وارونه

پنجِ وارونه چه معنا دارد ؟!

خواهر کوچکم از من پرسيد

من به او خنديدم

کمي آزرده و حيرت زده گفت :روي ديوار و درختان ديدم

باز هم خنديدم

گفت : ديروز خودم ديدم پسر همسايه ،پنج وارونه به مينو ميداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد

بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم

بعدها وقتي غم ،سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان مي فهمي ، پنجِ وارونه چه معنا دارد ...

(علی بداغی)

ابیاتی از حافظ


ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم


از همه ناشناس تر

سوی شهر آمد آن زن انگاس*

سیر کردن گرفت از چپ و راست 

دید آینه ای فتاده به خاک

گفت : حقا که گوهری یکتاست !

به تماشا چو برگرفت و بدید

عکس خود را ، فکند و پوزش خواست 

که : ببخشید خواهرم ! به خدا

من ندانستم این گهر ز شماست !

***

ما همان روستازنیم درست

ساده بین ، ساده فهم ، بی کم و کاست ، 

که در آیینهء جهان برما

از همه ناشناس تر خود ماست...

نیما یوشیج

*انگاس : نام دهی واقع در شهرستان نور

شب عفو است و محتاج دعایم

امشب با دوست خلوت کن !

خودی را که کتمان می کردی , اعتراف کن !

 خود را آزاد کردن ،

خویشتن خویش را به صراحت اعتراف کردن ،

میدانی چه شورانگیز است ؟

اکنون لحظه آن فرا رسیده است

 که حصار را بشکنی , پرده برداری.

آن را که تمام عمر در سیاه چال پنهان تو  زندانی بود رها کنی!

در اینجا توئی و تنها تو ...

دکتر شریعتی

علی رفت ، چون او ابرمرد کو؟

امشب سر مهربان نخلی خم شد           
               
                 در کیسه نان به جای خرما غم شد

در خانه ی دور بیوه ای شیون کرد                

                     همبازی کودک یتیمی گم شد


دل میخری؟

گفتمش دل میخری ؟

پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز امدم او رفته بود

دل زدستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود...

دنیای ما

اگر دنیای ما دنیای سنگ است          

               بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

اگر دنیای ما دنیای درد است            

                بدان عاشق شدن از بحررنج است

اگر عاشق شدن پس یک گناه است     

                  دل عاشق شکستن صد گناه است ...

نشانه

کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن!
مرغ دریایی آواز خواند، کودک نشنید...

پس کودک فریاد زد خدایا با من حرف بزن!
رعد در آسمان پیچید، ولی کودک گوش نداد...

کودک نگاهی به اطراف کرد و گفت خدایا بگذار ببینمت!
ستاره ای درخشید ،ولی کودک توجهی نکرد...

فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده
و یک زندگی متولد شد،ولی کودک نفهمید...

با ناامیدی گریست.خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی!
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد
ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت…


سفری باید کرد

سفری باید کرد...

تا به عمق دل یک پیچک تنها

که چرا اینچنین سخت به خود می پیچد

شاید از راز درونش بشود کشفی کرد

شاید او هم به کسی دل بسته ست...



اولین روز بارانی

اولین روز بارانی را به خاطر داری...؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور...؟
پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و  من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

  و سومین روز چطور...؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد.

  وچند روز پیش را چطور...؟
به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...

دکتر علی شریعتی

سیب کال زندگی

دل به دریا میزنم در قیل و قال زندگی                 

                   خسته از پژمردنم پشت خیال زندگی

در اتاق فکر من آئینه تابوتم شده                    

                   در نبردم، در کما، با احتمال زندگی

کفشهایم رو به فردا پشت در کز کرده اند           

                   بنده ی دیروزم و حل سوال زندگی

مثل یک گنجشک زخمی در هوای بیکسی          

             بی رمق نوک میزنم بر سیب کال زندگی

در همین بازی گل یا پوچ دل وا مانده ام          

                 کیش و ماتم میکند رندان فال زندگی

عابری هم در گذر از کوچه ی ما هر زمان          

               باخودش حرفی زند از ابذال زندگی

طاهری

زندگی

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ...

 

مهد فراموشان

ای رفیقان دیار دنیا...

این چه یاریست ، شما را به خدا

تا که با خاک هم آغوش شدیم

وه ! که یکباره فراموش شدیم

مسکنم مهد فراموشان است

این همان وادی خاموشان است...

شهریار


امید


در اوج یقین اگر چه تردیدی هست

در هر قفسی کلید امیدی هست

چشمک زده ستاره در شب یعنی

توی چمدان ماه ، خورشیدی هست


بیا عاشق شو

عشق، تصمیم قشنگیست، بیا عاشق شو

نه اگر قلب تو سنگیست، بیا عاشق شو

آسمان زیر پروبال نگاهت آبیست

شوق پرواز تو رنگیست، بیا عاشق شو

ناگهان حادثه ی عشق، خطر کن، بشتاب

خوب من، این چه درنگیست، بیا عاشق شو

با دل موش، محال است که عاشق گردی

عشق، تصمیم پلنگیست، بیا عاشق شو

تیز هوشان جهان، برسر کار عشقند

عشق، رندیست، زرنگیست،بیا عاشق شو

کاش در محضر دل بودی و میدیدی تو

بر سر عشق، چه جنگیست! بیا عاشق شو

« مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز»

صورت آینه زنگیست، بیا عاشق شو

می رسی با قدم عشق به منزل، آری...

عشق، رهوار خدنگیست، بیا عاشق شو

باز گفتی تو که فردا! به خدا فردا نیست

زندگی، فرصت تنگیست، بیا عاشق شو

کار خیر است، تأمل به خدا جایز نیست!

عشق، تصمیم قشنگیست، بیا عاشق شو...

حلول ماه رمضان مبارک

اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد
كـو خـورنده‌ لــقمـه هاي راز شـــد

لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب

گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني
پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني

 طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن

چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام
امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام

 چــند شــب ها خواب را گشتي اسير
يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير...

مولوی

اشتباه

دیشب جمال رویت       

       تشبیه ماه کردم

  تو به ز ماه بودی!     

        من اشتباه کردم...

زود قضاوت نکنیم

پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست .
پسر بچه پرسید : « یک بستنی میو ه ای چند است؟ » 
پیشخدمت پاسخ داد : « ۵۰ سنت »
پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید : « یک بستنی ساده چند است؟ »
در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد :« ۳۵ سنت »
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: « لطفأ یک بستنی ساده »
پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت .
پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت. 

وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد .
آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، ۲ سکه ۵ سنتی و ۵ سکه ۱ سنتی گذاشته شده بود .

برای انعام پیشخدمت...

پرواز کن


مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن             

         نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن

زندگی تکراز زخم کهنه دیروز نیست           

         بال های خسته ات را رو به فردا باز کن


چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

چرا عاقلان را نصیحت كنیم؟

بیایید از عشق صحبت كنیم

تمام عبادات ما عادت است

به بی‌عادتی كاش عادت كنیم

چه اشكال دارد پس از هر نماز

دو ركعت گلی را عبادت كنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز

به آلاله‌ها قصد قربت كنیم

چه اشكال دارد كه در هر قنوت

دمی بشنو از نی حكایت كنیم؟

قیصر امین پور

کودکی

کودکی ام را دوست داشتم...

روزهایی که به جای دلم ،


سر زانوهایم زخمی بود ...


حسین پناهی

دلم میخواست

دلم مي خواست؛ دنيا رنگ ديگر بود

خدا با بنده هايش مهربان تر بود

از اين بيچاره مردم ياد مي فرمود!

دلم مي خواست زنجيري گران، از بارگاه خويش مي آويخت

كه مظلومان، خدا را پاي آن زنجير

ز درد خويشتن آگاه مي كردند

چه شيرين است وقتي بي گناهي داد خود را از خداي خويش مي گيرد

چه شيرين است اما من،

دلم مي خواست؛ اهل زور و زر، ناگاه

ز هر سو راه مردم را نمي بستند و زنجير خدا را برنمي چيدند

دلم مي خواست دنيا خانه مهر و محبت بود

دلم مي خواست مردم، در همه احوال با  هم آشتي بودند

طمع در مال يكديگر نمي كردند

كمر بر قتل يكديگر نمي بستند

مراد خويش را در نامرادي هاي يكديگر نمي جستند،

ازين خون ريختن ها، فتنه ها، پرهيز مي كردند

چو كفتاران خون آشام، كمتر چنگ و دندان تيز مي كردند...

قسمت هایی از شعر((درون معبد هستی))
فریدون مشیری