دلم تنگ است
در این تنهاییِ تنها و تاریکِ خدا مانند ،
دلم تنگ است ...
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها .
دلم تنگ است ...
اخوان ثالث


چون طفل که از خوردن داروست پریشان
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان
ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم
چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان
مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد
آن کس که وجودم همه از اوست پریشان
دست و دل من بر سر این سلسله لرزید
در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان
آرامش دریای مرا ریخته بر هم
این مه که پری خوست، پری روست، پری شان
با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم ؟
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان ...

دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ريخت !
پليدی ها و زشتی ها به زير خاك می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می كرد
جهان در موجی از زيبايی و خوبی شنا می كرد !
بهشت عشق می خنديد به روی آسمان آبی آرام
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می كردند
به روی بام ها ناقوس آزادی صدا می كرد...
مگو اين آرزو خام است !
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناكام است !
اگر اين كهكشان از هم نمی پاشد ؛
وگر اين آسمان در هم نمی ريزد ؛
بيا تا ما فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم
به شادی گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم...
فریدون مشیری


غمت در نهانخانه دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست، مشکل نشیند
خلد گر به پا خاری، آسان برآرم
چه سازم به خاری که در دل نشیند ؟
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریهام ناقه در گل نشیند
پی ناقهاش رفتم آهسته، ترسم
غباری به دامان محمل نشیند
به دنبال محمل، سبکتر قدم زن
مبادا غباری به محمل نشیند
عجب نیست خندد اگر گل به سروی
که در این چمن، پای در گل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی، مقابل نشیند
طبیب از طلب در دو گیتی میاسا
کسی چون میان دو منزل نشیند...
طبیب اصفهانی

بزن رفیق که با ناله سه تار بگریم
به سوز ساز تو چون ابر نو بهار بگریم
بزن رفیق که در روزگار ، یار ندیدم
ز یار شکوه کنم یا ز روزگار بگریم؟
بزن که سوز غمی شعله میکشد به دل من
بزن که همره ساز تو زار زار بگریم ...
مهدی سهیلی

سعدیا دیدن زیبا نه حرام است ، ولیکن
نظری گر بربایی ، دلت از کف برباید...

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
بیا دوباره در این باره اشتباه کنیم
من و توایم که تنها گناهمان عشق است
عجب گناه قشنگی ! بیا گناه کنیم !
تمام دفترمان را غزل غزل با عشق
کنار نامه اعمالمان سیاه کنیم
من و توئی که چنان مثل شیشه شفافیم
که روشن است ، اگر توی سینه آه کنیم
عزیز من ! به زمین و زمانه مدیونیم
اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم
بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا
بساط یک غزل تازه رو به راه کنیم
برای رویش یک شعر عاشقانه محض
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم...
امید تقوی

تنگ آب از روز های قبل خالی تر شده
زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده
هر نگاهی می تواند خلوتم را بشکند
کوزه تنهایی روحم سفالی تر شده
آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماه در مرداب این شب ها هلالی تر شده
گفت تا کی صبر باید کرد؟ گفتم چاره چیست؟
دیدم این پاسخ از آن پرسش سوالی تر شده
زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن
تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده
ماهی کم طاقتم ! یک روز دیگر صبر کن
تنگ آب از روز های قبل خالی تر شده ...
فاضل نظری

چه عاشقانه نفس می کشم ! هوا گرم است
دوباره دیده امت ! زل بزن به چشمانی
که از حرارت "من دیده ام تو را" گرم است
بگو دو مرتبه این را که : دوستت دارم
دلم هنوز به این جمله ی شما گرم است
بیا نگاه کنیم عشق را ... نترس ! خدا
هزار مشغله دارد ، سر خدا گرم است
من و تو اهل بهشتیم اگر چه می گویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است
به من نگاه کنی ، شعر تازه می گویم
که در نگاه تو بازار شعرها گرم است...
نجمه زارع
ببار ای نم نم باران ، زمين خشک را تر كن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه ، دلم تنگه ...
بخواب ای دختر نازم ، به روی سینه بازم
که همچون سینه ی سازم ،
همش سنگه ، همش سنگه ...
نشسته برف بر مویم ، شکسته صفحه رویم
خدایا ! با چه کس گویم ، که سر تا پای این دنیا
همش ننگه ، همش رنگه ...
کارو
آنکه رخسار تو را اینهمه زیبا می کرد
آنکه می داد تو را حسن و نمی داد وفا
یا نمی داد تو را اینهمه بیدادگری
کاشکی گم شده بود این دل دیوانه من
ای که در سوختنم با دل من ساخته ای
کاش می بود به فکر دل دیوانه ما
کاش درخواب شبی روی تو می دید عماد
بوسه ای از لب لعل تو تمنا می کرد ...

مرا پرسی که چونی ؟ چونم ای دوست ...؟
جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست
حدیث عاشقی بر من رها کن
تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست
به فریادم ز تو هر روز، فریاد!
از ین فریاد روز افزونم ای دوست
شنیدم عاشقان را می نوازی
مگر من زان میان بیرونم ای دوست ؟
نگفتی گر بیفتی گیرمت دست ؟
ازین افتاده تر که اکنونم ای دوست ؟
غزلهای نظامی بر تو خوانم
نگیرد در تو هیچ افسونم ای دوست ...
نظامی

در دياری كه در او نيست كسی يار كسی
كاش يارب كه نيفتد به كسی ، كار كسی
هر كس آزارِ منِ زار پسنديد ولی
نپسنديد دل زار من آزار كسی
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من
هر كه با قيمت جان بود خريدار كسی
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نكوشيد پی گرمی بازار كسی
غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد
كس مبادا چو منِ زار گرفتار كسی
تا شدم خوار تو رشگم به عزيزان آيد
بارالها ! كه عزيزی نشود خوار كسی ...
شهریار

مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت
خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت ؟
حافظ


زندگی بعد تو بر هیچکس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت
دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه عاشقی ما سر و سامان نگرفت
تاج سر دادمش و سیم زر ، اما از من
عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت
مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت ...

شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت
روي مه پيكر او سير نديديم و برفت
گویی از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت
بس كه ما فاتحه و حرز يماني خوانديم
وز پی اش سوره اخلاص دميديم و برفت
عشوه دادند كه بر ما گذری خواهی كرد
ديدی آخر كه چنين عشوه خريديم و برفت
شد چمان در چمن حسن لطافت ليكن
در گلستان وصالش نچميديم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری كرديم
كای دريغا ! به وداعش نرسيديم و برفت...
حافظ

باباطاهر


لحظه ایست بس سخت و ناراحت کننده ...
روز 9 تیر 1390 بود که یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ...
حالا بیش از دو سال از تاسیس باران عشق میگذره و تو این مدت باهاش زندگی کردم ...
با خاطراتش ، با شعراش ، با آهنگاش ، با عکساش ، با پیام های شما ...
و حالا فک میکنم به اون چیزی که میخواستم تو این مدت رسیدم
در حال حاضر هم مثل سابق در این زمینه مطالعه و انگیزه لازم رو ندارم . خلاصه اون زمان جوان بودیم و ...
از زمان تاسیس سایت تا امروز به طور منظم و حتی در شرایط سخت هم از ارسال مطلب براتون دریغ نکردم ، ولی در حال حاضر احساس میکنم این روند امکان داره مثل قبل نتونه ادامه پیدا کنه و دچار افت در کیفیت مطالب یا تعداد مطالب ارسالی و نهایتا تعداد بازدیدکننده ها بشه.
من هم دوست نداشتم این اتفاق بیفته و به قول معروف خواستم تو اوج خداحافظی کنم ...
خلاصه ما دیگه رفتنی شدیم و شما موندین و گنجینه ای عظیم شامل 413 مطلب اعم از اشعار ، داستان و جملات زیبا که براتون تو این مدت به یادگار گذاشتم .
ممنون از حمایتی که تو این دو سال کردین و قطعا با انرژِی مثبت شما بود که تا امروز سایت رو سرپا نگه داشتم.
عاشقانه ها را پایانی نیست ...
خداحافظ ، برای همیشه ...
هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار
همه عالم به هیچ نستانیم ...

بنال ای نی که من غم دارم امشب
نه دلسوز و نه همدم دارم امشب
دلم زخم است از دست غم یار
هم از غم چشم مرهم دارم امشب
همه چیزم زیادی میکند ، حیف !
که یار از این میان کم دارم امشب
چو عصری آمد از در، گفتم ای دل !
همه عیشی فراهم دارم امشب
ندانستم که بوم شام رنگین
به بام روز خرم دارم امشب
برفت و کورهام در سینه افروخت
ببین آه دمادم دارم امشب
به دل جشن عروسی وعده کردم
ندانستم که ماتم دارم امشب...
شهریار

پس از آفرینش آدم ، خدا گفت به او :
نازنینم ! آدم ! با تو رازی دارم
اندکی پیشتر آی ...
آدم آرام و نجیب آمد پیش
زیر چشمی به خدا مینگریست
محو لبخند غم آلود خدا ، دلش انگار گریست
نازنینم ! آدم ! (قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید)
یاد من باش که بس تنهایم ...
بغض آدم ترکید ! گونه هایش لرزید! به خدا گفت :
من به اندازه ی گلهای بهشت، نه ! به اندازه ی عرش، نه !
به اندازه ی تنهایی ات ای هستی من ! دوست دارت هستم!
آدم کوله اش را برداشت
خسته و سخت قدم برمیداشت
راهی ظلمت پرشور زمین
طفلکی بنده ی غمگین ، آدم
در میان لحظه ی جانکاه هبوط
زیر لب های خدا باز شنید :
نازنینم ! آدم !
نه به اندازه ی تنهایی من ؛
نه به اندازه ی عرش ؛
نه به اندازه ی گلهای بهشت ؛
که به اندازه ی یک دانه ی گندم تو فقط یادم باش !
نازنینم ! آدم ! نبری از یادم ...

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است
هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی* است
احوال جهان و اصل این عمر که هست
خوابی و خیالی و فریبی و دمی است ...
خیام
*جم : جمشید

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر
من از روزی که دل بستم به چشمان تو می دیدم
که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر
به هر كس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم
به جز اندوه دل كندن ندارد حاصلی دیگر
من از آغاز در خاکم نمی از عشق می بینم
مرا می ساختند ای کاش از آب وگلی دیگر
طوافم لحظه ی دیدار چشمان تو باطل شد
من اما همچنان در فكر دور باطلی دیگر
به دنبال كسی جا مانده از پرواز میگردم
مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر ...
فاضل نظری

دوش چه خورده ای دلا ؟ راست بگو ، نهان مکن
چون خمشان بی گنه ، روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده ای ، نقل خلاص خورده ای
بوی شراب میزند ، خربزه در دهان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت ، بار دگر چنان مکن
***




از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز ، اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم !
لطف کن ! لطف ! که این بار چو رفتم ، رفتم ...
وحشی بافقی


من به غیر از تو نخواهم ، چه بدانی چه ندانی
از درت روی نتابم ، چه بخوانی چه برانی
دل من میل تو دارد ، چه بجویی چه نجویی
دیده ام جای تو باشد ، چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تو سپارم ، چه بدانی چه ندانی
ایستادم به ارادت ، چه بود گر بنشینی ؟
بوسه ای بر لب عاشق چه شود گر بنشانی ؟
می توانی به همه عمر ، دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی ، نتوانی !
دل من سوی تو آید ، بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بفزاید ، بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی ....
مهدی سهیلی

ناگهان می رسد از ره
چه بترسی ، چه نترسی!
شبحی بی قد و اندازه که پر میکند آفاق جهان را ؛
آشکارا و نهان را .
و در آن لحظه موعود ، در آن ابر و در آن دود ،
آذرخشی ست که بر بام سرای تو سرآید
و دهد پاسخ هر چیز که خواهی
چه بپرسی ، چه نپرسی ...
شفیعی کدکنی

درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
میرود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیدم که مپرس
سوی من لب چه میگزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج هایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس ...


شبی را با من ای ماه سحرخیزان ، سحر کردی
سحر چون آفتاب از آشیان من سفر کردی
هنوزم از شبستان وفا بوی عبیر آید
که چون شمع عبیرآگین ، شبی با من سحر کردی
صفا کردی و درویشی ، بمیرم خاکپایت را
که شاهی محشتم بودی و با درویش سر کردی
چو دو مرغ دلآویزی به تنگ هم شدیم ، افسوس
همای من پریدی و مرا بیبال و پر کردی...
شهریار

تو که نوشم نِئی ، نیشم چرایی ؟
تو که یارم نِئی ، پیشم چرایی ؟
تو که مرهم نِئی ریش دلم را ،
نمک پاش دل ریشم چرایی ... ؟
باباطاهر
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام ! هر قدر بی مهری کنی ، می ایستم
تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آینه ، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم...
فاضل نظری

هی فلانی !
زندگی شاید همین باشد
«یک فریب ساده و کوچک»
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد ...
اخوان ثالث

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
به خواب می ماند.
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند.
پرنده در قفس خویش
به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد.
پرنده می داند
که باد بی نفس است
و باغ تصویری ست.
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند...
هوشنگ ابتهاج


هر چه که هستی ، بیا ! گر چه که پستی ، بیا !
توبه شکستی ، بیا ! دوست نظر می کند
نیمه شب خلوت است ، مظهر هر رأفت است
عاشق شوریده را ، دوست نظر می کند
ای شده غرق گناه ، خواب گران تا به کی ؟
چاره درد تو را ،
دیده تر می کند ...
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم ، او مرده و من سایه ی اویم...
سیمین بهبهانی

بعد از آن میمردم برای اینکه تحصیلم در دانشگاه تمام شود و کار را را شروع کنم.
بعد از آن میمردم برای اینکه ازدواج کنم و بچه دار شوم.
بعد از آن میمردم برای اینکه بچه ها بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم به کار باز گردم.
بعد از آن میمردم برای اینکه باز نشسته شوم .
و حالا لحظه مردنم فرا رسیده !
و ناگهان دریافتم که فراموش کردم که زندگی کنم ...

زبانم را نمی فهمی ، نگاهم را نمی بینی
زاشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی
سخن ها خفته بر چشمم ، نگاهم صد زبان دارد
سیه چشما ! مگر طرز نگاهم را نمی بینی ؟
سیه مژگان من ! موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من ! روز سیاهم را نمی بینی ؟
پریشانم ، دل مرگ آشیانم را نمیجویی
پشیمانم ، نگاه عذر خواهم را نمیبینی
گناهم چیست جز عشقت ؟ روی از من چه می پوشی ؟
مگر ای ماه ! چشم بی گناهم را نمی بینی ...؟
مهدی سهیلی

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما !
گل بی خار کجاست ...؟
حافظ

تکیه کردم بر وفای او
غلط کردم! غلط
!
باختم جان در هوای او
غلط کردم! غلط !
عمر کردم صرف او
فعلی عبث کردم! عبث !
ساختم جان را فدای او
غلط کردم! غلط !
دل به داغش مبتلا کردم
خطا کردم! خطا
!
سوختم خود را برای او
غلط کردم! غلط
!
اینکه دل بستم به مهر عارضش
بد بود! بد
!
جان که دادم در هوای او
غلط کردم! غلط...!
وحشی بافقی

رسیده ام به خدایی که اقتباسی نیست
شريعتي كه در آن حكمها قياسي نيست
خدا
کسی است که باید به دیدنش برویم
خدا كسي كه از آن سخت ميهراسي نيست
به
عیب پوشی و بخشایش خدا سوگند
خطا نكردن ما غير ناسپاسي نيست
به فکر هیچ کسی جز خودت مباش ای دل !
كه خودشناسي تو جز خدا شناسي نيست
دل از سیاست اهل ریا بکن ، خود باش
هواي مملكت عاشقان سياسي نيست
فاضل نظری
دختري خوابيده در مهتاب،
چون گل نيلوفري بر آب.
خواب مي بيند...
خواب مي بيند كه بيمارست دلدارش.
وين سيه رويا ، شكيب از چشم بيمارش باز مي چيند.
مي نشيند خسته دل در دامن مهتاب:
چون شكسته بادبان زورقي بر آب.
مي كند انديشه با خود:
از چه رو كوشيدم به آزارش؟
وز پشيماني ، سرشكي گرم
مي درخشد در نگاه چشم بيدارش.
روز ديگر،
باز چون دلداده مي ماند به راه او،
روي مي تابد ز ديدارش ،
مي گريزد از نگاه او .
باز مي كوشد به آزارش ...
هوشنگ ابتهاج


برو ای تُرک که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار
گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم
زیر سر بالش دیباست ، تو را کی دانی
که من از خار و خس بادیه بستر کردم ؟
در و دیوار به حال دل من ، زار گریست
هر کجا ناله ی ناکامی خود سر کردم ...
شهریار

جویبار لحظهها جاریست ...
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب
و اندر آب بیند سنگ ، دوستان و دشمنان را میشناسم.
من زندگی را دوست میدارم ، مرگ را دشمن .
وای ! اما با که باید گفت این ؟
من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجاء بردن !
جویبار لحظه ها جاریست...
اخوان ثالث

ما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم ...
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم ...
دل نیست کبوتر که چو برخاست ، نشیند
از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم ...
رم دادن صید ، خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم ...
وحشی بافقی
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن ! آینه این قدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایقت را بشکن ! روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه ! دیگر دمت ای دوست ، مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی ، نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت : هر خواستنی عین توانایی نیست ...
فاضل نظری

یکشنببه ،
9 تیر 1392 ،
سایت باران عشق دوساله شد...

چه غریب ماندی ای دل !
نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم ، بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری...
هوشنگ ابتهاج

دیدمت ، وه ! چه تماشایی و
زیبا شده ای
ماه
من ، آفت دل ، فتنه ی جانها شده ای
پشت
ها گشته دوتا ، در غمت ای سرو روان
تا
تو درگلشن خوبی گل یکتا شده ای
خوبی
و دلبری و حسن حسابی دارد
بی حساب از چه سبب اینهمه زیبا شده ای ؟
حیف
و صدحیف که با اینهمه زیبایی و لطف
عشق بگذاشته اندرپی سودا شده ای
شبِ
مهتاب و فلک خواب و طبیعت بیدار
باز آشوبگر خاطر شیدا شده ای
بین
امواج مهت رقص کنان می بینم
لطف را بین که به شیرینی رویا شده ای
دیگران
را اگر از ما خبری نیست چه باک ؟
نازنینا ! تو چرا بی خبر از ما شده ای...؟
شهریار


مرغ سحر ناله سر مکن
دیدگان خسته ، تر مکن
ما ز آه و ناله خسته ایم
ما غمین و دل شکسته ایم
گوشمان ز ناله کر مکن
ناله سر مکن ، ناله سر مکن ...
نغمه های شادمانه خوان
صد سرود جاودانه خوان
با نوای عاشقانه خوان
عمر مانده را چنین هدر مکن
ناله سر مکن ، ناله سر مکن ...

چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویى؟
به كسى جمال خود را ننموده اى و ببینم
همه جا به هر زبانى بود از تو گفت و گویى...
فصیح الزمان شیرازی


گفت: كسي دوستم ندارد !
ميداني چقدر سخت است ، اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟
تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن...!
خدا اما هيچ نگفت...
گفت: به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندشآور است. چشمها را آزار ميدهم. دنيا را كثيف مي كنم.
آدمهايت از من ميترسند. مرا ميكُشند. براي اين كه زشتم. زشتي جرم من است!خدا هيچ نگفت...
ادامه داد : اين دنيا فقط مال قشنگهاست. مال گلها و پروانهها. مال قاصدكها. مال من نيست!
خدا گفت: چرا ، مال تو هم هست!
خدا گفت: دوست داشتنِ يك گُل، دوست داشتنِ يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست. اما
دوست داشتن يك سوسك، دوست داشتن «تو» كاري دشوارست.
دوست داشتن، كاريست آموختني و همه رنج آموختن را نميبرند.
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد، زيرا كه هنوز مؤمن نيست، زيرا كه هنوز دوست داشتن را
نياموخته، او ابتداي راه است.
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد. زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيباييام. چشمهاي
مؤمن جز زيبا نميبيند. زشتي در چشمهاست ، در اين دايره، هر چه كه هست، نيكوست.
آن كه بين آفريدههاي من خط كشيد، شيطان بود. شيطان مسؤول فاصلههاست.
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين مباش.
قشنگ كوچك نزد خدا رفت و ديگر هيچ گاه نينديشيد كه نازيباست...
فاضل نظری

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست !
آن جا که باید دل به دریا زد ،
همینجاست...
حسین منزوی

حرفها دارم اما ، بزنم یا نزنم؟
با توام! با تو! خدا را! بزنم یا نزنم؟
همه حرف دلم با تو همین است که : ((دوست...))
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل ، اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟
دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم...؟
فیصر امین پور

اما می دانم کس دیگری درون من پا گذاشته است
و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است
که احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم؛
در خودم بیارامم.
از ((بودن)) خویش بزرگتر شده ام
و این جامه بر من تنگی می کند.
این کفش تنگ و بی تابی فرار!
عشق آن سفر بزرگ...
اوه! چه می کشم!
چه خیال انگیز و جانبخش است ((اینجا نبودن))...
دکتر علی شریعتی


مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است
تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند
کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است
باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -
آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است
فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست
دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است
هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست
اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است
کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من
« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است...

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده ست
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده ست
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده ست
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده ست
آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده ست ...
فاضل نظری


نشسته گرد نامردی به روی چهره دنیا
صداقت طبل تو خالی ، زمین آکنده از نیرنگ
محبت گم ترین واژه ، تمام مردمان دلسنگ
دل من ! جان یک آدم به یک ارزن نمی ارزد
ببین پشت خدا هم ، آه ! از این بیداد می لرزد
برادر هم نمی پرسد دگر حال برادر را
چه آسان می برد از یاد ، دختر ، مهر مادر را
خداوندا ! بشر این است؟ همین بی مهر ناآدم؟
همین نامرد را دادی مقام اشرف عالم؟
تو کز جمله ملائک هم فزون کردی مقامش را
تو که بر دوش او دادی چنین بار امانت را
چرا در او نخشکاندی خدا ، تخم خیانت را؟
جسارت میکنم اما بگو ای خالق عالم ؛
به جرم خوردن گندم چه کردی با بنی آدم؟
در این سو خواجه آورده شکم از باد بی دردی
نمی خیزد از این گنداب جز عاروق نامردی
از این سو عفتی کهنه ، از آن سو کودکی بی نان
به رنگ تار و پود شب ، پـُراز تاول ، پر از خالی
در این سو دستهایی هم به رنگ بارش باران
خوشا بر حالت ای مولا ! تو اما باز گهگاهی
فرو می ریخت فریادت درون خلوت چاهی
من از فریاد لبریزم ، پـُرم از درد ناگفته
به هر چاهی که سر کردم ، درونش یوسفی خفته
دلم لالا ، دلم لالا ، دل بی تاب من لالا
شرف بازیچه ای گشته در آغوش عروسک ها
عفاف بکر یک دختر به یک لبخند پایبند است
ببین نرخ نجابت را در این بازار ما چند است
در این دنیای ما شهوت به ریش عشق می خندد
چه تهمت های سنگینی ببین بر عشق می بندند
هنوز این واعظان اما غبار آلوده می دانند
به گوش مردم نادان هنوز ازعدل می خوانند
برای بچه ماهی ها امان از کوسه می گیرند
از این غافل که ماهی ها در آب گنده می میرند
بخواب آرام در سینه ، بیارام ای دل عاشق
نمی یابی دگر اینجا رفیق یکدل و صادق
دلم لالا ، دلم لالا ، دل بی تاب من لالا
نشسته گرد نامردی به روی چهره دنیا...

چقدر فاصله اينجاست بين آدم ها
چقدر عاطفه تنهاســت بين آدم ها
كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد
و او هنوز شكوفاست بين آدم ها
كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد
تب غرور چه بالاست بين آدم ها
و از صداي شكستن كسي نمي شكند
چقدر سردي و غوغاست بين آدم ها
ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست
چقدر قحطي روياست بين آدم ها
غريب گشتن احساس درد سنگيني ست
و زندگي چه غم افزاست بين آدم ها
مگر كه كلبه دل ها چقدر جا دارد؟
چقدر راز و معماست بين آدم ها
چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم
طلوع عشق چه زيباست بين آدم ها...
مریم حیدرزاده

شهریار




با یار به گلزار شدم رهگذری
بر گل نظری فکندم از بیخبری
دلدار به من گفت که شرمت بادا!
رخسارِ من اینجا و تو در گل نگری...؟
مولوی

آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا ؟
بی وفا ! حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل ! این زودتر می خواستی ، حالا چرا ؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام ، فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن ، با ما چرا ؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا...؟
شهریار

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد...
سعدی

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زد چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست...
فاضل نظری





نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز...
***
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش...
***
گریزانم از این مردم که با من
بظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پیرایه بستند...
***
از این مردم، که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند...
***
دل من ! ای دل دیوانه من !
که می سوزی ازین بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدارا، بس کن این دیوانگی ها...
فروغ فرخزاد

آئينه تمام قد روبه رو شكست ...
حمید مصدق


شعر زیر اثر قیصر امین پور و خطاب به دکتر شریعتی است :
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هُبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابر های سر به راه ، بید های سربه زیر
ای نظاره ی شگفت ! ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ! ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ایت صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر، ناگهان ! مثل گریه ، بی امان !
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر...




یک
دوستت دارم !
نه به خاطر شخصیت تو ؛
بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم...
دو
هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد
و کسی که چنین ارزشی دارد ،
باعث اشک ریختن تو نمی شود ...
سه
اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد،
به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد...
چهار
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ،
ولی قلب تو را لمس کند.
پنج
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی
و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید...
شش
هرگز لبخند را ترک نکن !
حتی وقتی ناراحتی
چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود...
هفت
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی،
ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی...
هشت
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران...
نه
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را.
به این ترتیب وقتی او را یافتی ، بهتر میتوانی شکر گزار باشی...
ده
به چیزی که گذشت غم نخور.
به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن...
یازده
همیشه افرادی هستند که تو را میآزارند
با این حال همواره به دیگران اعتماد کن
و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی...
دوازده
خود را به فرد بهتری تبدیل کن
و مطمئن باش که خود را میشناسی
قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
سیزده
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار.
بهترین چیزها در زمانی اتفاق میافتد که انتظارش را نداری...
سیزده خط برای زندگی - گابریل گارسیا مارکز

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق
قایقی در طلب موج به دریا زد و رفت
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد ، شاید عشق
شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق
پیله رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق...
فاضل نظری


ای بینوا که فقر تو تنها گناه توست
در گوشه ای بمیر که این راه ، راه توست
این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست
وین رخت پاره دشمن حال تباه توست
در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر
جان میدهی و مرگ تو، تنها پناه توست
باور مکن که در دلشان میکند اثر
این قصه های تلخ که در اشک و آه توست
اینجا لباس فاخر و پول کلان بیار
تا بنگری که چشم همه عذرخواه توست
در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا
این شعله های خشم که در هر نگاه توست ...
فریدون مشیری

در این بازار اگر سودیست ،
با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان
به درویشی و خرسندی ...
حافظ

