آرامش واژه ها
در لا به لای حرف هایت،
دست هایم را هم بگیر!
می ترسم غرق شوم در آرامش واژه هایت...

در لا به لای حرف هایت،
دست هایم را هم بگیر!
می ترسم غرق شوم در آرامش واژه هایت...

سهراب سپهری

مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم
قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
رفتهای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلختر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاشقم
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر
حامد عسکری

به روی سینه ام بنشین و با ناز
به رقص آ و به پا کن ساز و آواز
بیارای و بیفشان و بیازار
بزن با من دمی از ناب شیراز
سیاوش سالاریان

افشین یداللهی

باران عشق 11 ساله شد...

تولدت مبارک

مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت ...
باران عشق 9 ساله شد!

بهار پشت زمستان
بهار پشت بهار
دلم گرفت از این گردش و از این تکرار...
سایت باران عشق هشت ساله شد ...

نــم باران نشسته روی شعـــرم ، دفترم یعنی
نمی بینم تورا ، ابری ست در چشم ترم یعنی
سرم داغ است ، یک کوره تب ام ، انگار خورشیدم
فقط یک ریــز می گـــــردد جهــــان دور سرم یعنـــی
تو را از من جدا کردند و پشت میله ها ماندم
تمام هستیم نابـــود شد ، بال و پــــرم یعنی
نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم
اذان گفتند و من کاری نکردم ، کافرم یعنی؟
تن تـــو موطن من بوده پس در سینه پنهان کن
پس از من آنچه می ماند بجا ، خاکسترم یعنی
نشستم چای خوردم ، شعر گفتم ، شاملو خواندم
اگـــر منظورت اینها بود ... خوبـــم ... بهتـــرم یعنی ...
مهدی فرجی

آدمك آخر دنياست ، بخند
آدمك مرگ همينجاست ، بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند
فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست ، بخند
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست ، بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست كه درجاست ، بخند
آدمك نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند...
نغمه رضایی

شرمسارِ تو ام ای عشق اگر وا دادم
هستی ام شاخه گلی بود به لیلا دادم
گلِ پرپر شده! دلگیر نباش از لیلا
«من» تو را چیدم و در تاجِ سرش جا دادم
یک نفر مثل همه مردم این شهر که من
بت از او ساختم و صورت زیبا دادم
ای که سودای سفر در سرت افتاد بدان
رفتی و دل به تو تا روز مبادا دادم
و من از اسکله این کشتیِ بی لنگر را
به پریشانی امواج به دریا دادم
ترسِ تاریکیِ شب بود و تبِ تنهایی
بعد لیلا به کس و ناکس اگر پا دادم
مانده گلدان پر از خاک، لب پنجره ای
هستی ام شاخه گلی بود به لیلا دادم
سعید مهدوی

روزگارم را سیه کردند و حالم را خراب
وای از این نا مردمی ها! وای از این رنگ و نقاب!
ساقیا درمان دردم را تو می دانی بیا ...
پرواز همای

بهار آمد پريشان باغ من افسرده بود اما
به جو باز آمد آب رفته، ماهي مرده بود اما
زمستان رفت ، برفش آب شد ، خورشيد بازآمد
كبوتر بچه ها را سوز سرما برده بود اما
بشويد خاک قاب پنجره باران پاييزی
به پشت شيشه در تنگی گلم پژمرده بود اما
هزاران نوشدارو ميرسيد از بهر سهرابم
به سهرابم هزاران ضرب چاقو خورده بود اما
خلاصه گشت ماه و مهر تا آن سال آخر شد
بهار آمد دوباره ! باغ من افسرده بود اما...
اخوان ثالث

آهای خبردار، مستی یا هوشیار؟
خوابی یا بیدار؟ خاله یادگار!
تو شب سیاه ، تو شب تاریک
از چپ و از راست ، از دور ونزدیک
یه نفر داره جار می زنه ، جار!
آهای غمی که مثل یه بختک
رو سینه ی من شده ای آوار
از گلوی من دستاتو وردار!
توی کوچه ها یه نسیم رفته
پی ولگردی، توی باغچه ها
پاییز اومده ، پی نامردی!
توی آسمون ماهو دق می ده
درد بیدردی ، خا له یادگار!
نمی آی بریم شهرو بگردیم
قدم به قدم؟ نمی آی بریم
چراغ ورداریم ، پرسه بزنیم
دنبال آدم؟ کوچه های شهر
پر ولگرده! دل پر درده!
شب پر مرد و پرنامرده
همه پا دارن ، همه دس دارن
امّا بعضیا دور خودشون
یه قفس دارن ، بعضیاشونم
توی دستشون یه جرس دارن
آره خاله جون! خاله خبردار!
باغ داریم تا باغ، یکی غرق گل
یکی پر خار ، مرد داریم تا مرد
یکی سر کار، یکی سربار
یکی سر دار، آهای خبر دار
خاله یادگار! تو میخونه ها
دیگه کی مسته؟ دیگه کی هوشیار؟
تو ویرونه ها، دیگه کی مرده؟
کی شده مردار؟تو افسونه ها
دیگه کی دیوه؟دیگه کی دیوار؟
دیگه خبر دار، خاله یادگار!
می خوان بین ما دیوار بزنن
میله بکارن، خندق بکنن
تو رو ببرن اونور بازار
من و بیارن اینور بازار
از من وتوها بازار شلوغه
تا ما با همیم دیوار دروغه
بارون نزنه، آبت نبره
من دارم می یام ، خوابت نبره
خبر خبردار ! خاله یادگار!
من به یاد تو بیدار می مونم
تو به یاد کی می مونی بیدار...؟
حسین منزوی

چند سال پیش تو همچین روزی باران عشق به دنیا اومد
اومد تا همدم تنهاییاتون شه
تولدت مبارک دوست شیش ساله من...

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی
همه شب نهادهام سر، چو سگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی
مژهها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
در دیر میزدم من، که یکی ز در در آمد
که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی
عراقی

از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر
کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر
عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت
گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر
مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده ی پیر
گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر
عاشقان را طرب از باده ی انگوری نیست
هست مستان ترا نشنه زصهبای دگر
بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ است
بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر
ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم
زان که این جای دگر دارد وآن جای دگر
گر به بتخانه ی چنین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر
دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غم های دگر
ابوالقاسم فرهنگ شیرازی

باز دانشگاه و ذوق و شوق فردایی که نیست
با امید کسب آن کار محیایی که نیست
باز ساعات کلاس، لالایی و استاد پیر
با صدای دلنوازی و خوش آوایی که نیست
بعد چُرت صبحگاهی میرسد وقت نهار
با غذای پر ز کافور و گوارایی که نیست
کرسی آزاد و جنجال پلی تکنیکیا
در همانجایی که دیگر شور و غوغایی که نیست
قصه کات کردن هر روزه و تعویض یار
یوسف پاکیزه و بانو زلیخایی که نیست
پرسه ی هر روزه در طول حیاط و پا به پام
در کنارم دختر طناز و زیبایی که نیست
قهوه ترک و گلاسه، استکان مشترک
در همان کافه، همان پاتوق، همانجایی که نیست
باز تنهایی نشستم روی نیمکت! غیر من
از میان کفتران هم هیچ تنهایی که نیست
باز با فکر و خیالت عشق بازی میکنم
وای! مجنون میشوم! مجنون لیلایی که نیست
شایدم روزی که می آیی مزار همدمت
از کنارم بگذری، دنبال آقایی که نیست...
سیاوش سالاریان - به مناسبت روز دانشجو

شب آخر دوان دوان رفتم
تا ببینم به آخرین بارش
نرم نرمک زدم به در انگشت
کردم از خواب ژرف بیدارش
شب مهتابی غم انگیزی
ماه آهسته در چمیدن بود
اندکی سرد و اندکی دلکش
باد پائیز در وزیدن بود
آمد آسیمه سر برون ز اتاق
لرز لرزان و مست و برهنه پا
گفت با ناله وار آوایی :
راستی رای رفتن است تو را؟
مانده عریان برون ز جامه ی خواب
آن بر و بازوان و دوش سپید
اندر آغوش ماهتاب خزان
از دم باد سرد میلرزید
اشک گردنده حلقه بسته به چشم
شرم بر گونه های سوزانش
تنگ در گردنم حمایل کرد
ناگهان بازوان عریانش
لحظه ای چند خیره ماند و خموش
نگه خویش بر نگاهم بست
آه ! دیدم که آن نگه می گفت :
رشته وصل ما گسست ، گسست...
گفتمش : نازنین! خداحافظ
لیک او خیره ماند و هیچ نگفت
موجی از گیسوان خود بگشود
وندر آن ، مهر و درد را بنهفت
چهره ای روی چهره ای افتاد
طپش هر دو دل فزونتر شد
بازوانی فشرد و کرد رها
اشکی افتاد و گونه ای تر شد ...
اسلامی ندوشن

اون شال زرد پشت ویترین و ...
اون فیلم خیلی خیلی غمگین و...
اون قهوه ی از عشق شیرین و...
آهنگ اون شب توی ماشین و...
ساز من و تا صبح تمرین و ...
اون سیبهای سرخ دست چین و...
حرفات که میده کلی تسکین و...
خوشبختی و یک عمر تلقین و...
با تو مگه از یاد من میره ؟
رفتی!؟ کسی جاتو نمیگیره
یه قهرمان از جنس فردین و...
سالهای پیش و شوق هفت سین و...
تکرار این کارهای روتین و ...
باز یه عروسک ساخت چین و...
دیوانه غرق درد پروین و...
کلی دعا و مرغ آمین و...
چشمهای تو تحسین و تحسین و ...
گردش تو کیش و پارک دلفین و...
عشقم به تو تضمین تضمین و...
اون سال زمستون برف سنگین و ...
با تو مگه از یاد من میره ؟
رفتی!؟ کسی جاتو نمیگیره
اون بوسه ی گرم نخستین و...
یه دنیا عکس از توی دوربین و...
اون کافه ی نبش خوردین و ...
نرخ وفا پایینه پایین و ...
کلی ندامت بعد نفرین و ...
یک عاشق تنهای خوشبین و...
دانشکده توی فلسطین و ...
اون نامه ی معروف چاپلین و...
عکست توی کاخ کرملین و...
گریم کنار پمپ بنزین و...
با تو مگه از یاد من میره!؟
رفتی!؟ کسی جاتو نمیگیره
پاییز و بارونهای غمگین و...
یه حلقه از جنس پلاتین و...
گنجشکهای بالای پرچین و ...
درگیری نادر با سیمین و...
دنیای رویاهای رنگین و...
سیمرغ از نوع بلورین و...
جشن تولد، شمع و تزیین ...
با تو مگه از یاد من میره...
رفتی کسی جا تو نمیگیره...
کافی نت بلوار شاهین و ...
دل کندن از سالهای پیشین و...
اسکی روی برفهای دیزین و ...
فصلهایی از هاکل برفین و ...
خودکار هدیت از فیلیپین و...
پاییز و بارونهای غمگین و...
نقاشی و شعرهای پوشکین و ...
بارون و پاییزای غمگین و ...
با تو مگه از یاد من میره!؟
رفتی!؟ کسی جاتو نمیگیره...
با تو مگه از یاد من میره!؟
رفتی!؟ کسی جاتو نمیگیره...
دانلود دکلمه با صدای مریم حیدر زاده

ای دل دیوانه دل من ، لبریز بهانه دل من
در خلوت خانه دل من
از تنهایی گریه مکن
از تنهایی گریه مکن
از تنهایی گریه مکن...
از تیرگی زندگی ام ، چون سرشار از خستگی ام
از عادت دلبستگی ام
از تنهایی گریه مکن
از تنهایی گریه مکن
از تنهایی گریه مکن...
می آید آن رفته من ، با آغوشی همچو وطن
حرف از سرگردانی مزن
از تنهایی گریه مکن
از تنهایی گریه مکن
از تنهایی گریه مکن...
باید دلگیرم نکنی ، از دنیا سیرم نکنی
چون گریه زنجیر غم است ، بنده زنجیرم نکنی
دریا بودم واره شدم ، بی تو چون بیگانه شدم
سایه تصویر تو شد ، چون قلبم درگیر تو شد
می جوشد آن چشمه مهتاب ، در خلوت خود ای دل بی تاب
آرام باش آهسته بخواب
از تنهایی گریه مکن
از تنهایی گریه مکن
از تنهایی گریه مکن...
محمدرضا یار
دانلود این تصنیف زیبا با صدای سالار عقیلی
تنها بودم
همدمم شدی
برام شعر خوندی
آهنگ زدی
دوران شادیم ، برام شعرای شاد خوندی
وقتی غمگین بودم، افسرده میشدی و برام شعرای غمگین مینوشتی
امروز پنجمین سالیه که کنارمی
دوست خوبم، تولد 5 سالگیت مبارک

کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی است
از زلال چشم هایش تر شویم
وقت پاییز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پرپر شویم
کاش وقتی چشم هایی ابریند
به خود آییم و سپس کاری کنیم
از نگاه زرد گلدان های مان
کاش با رغبت پرستاری کنیم
کاش دلتنگ شقایش ها شویم
به نگاه سرخ شان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خدای یاس ها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با چشمانمان عهدی کنیم
وقتی از اینجا به دریا می رویم
جای بازی با صدای موج ها
دردهای آبیش را بشنویم
کاش مثل آب ، مثل چشمه سار
گونه نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا می رویم
کاش این پرواز را باور کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق
ردپای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش
یک گره از کار دلها وا کنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر
مهربان تر آسمانی تر کنیم
کاش در نقاشی دیدارمان
شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلب مان را بشکند
با نگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
ما به جای ابرها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم
از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ آمین هم از آنجا بگذرد ...
مریم حیدرزاده

چرا رفتی، چرا؟ من بی قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟
نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بیقرارست؟
نگفتم با لبان بسته ی خویش
به تو راز درون خسته ی خویش؟
خروش از چشم من نشنید گوشت؟
نیاورد از خروشم در خروشت؟
اگر جانت ز جانم آگهی داشت
چرا بی تابیم را سهل انگاشت؟
کنار خانه ی ما کوهسارست
ز دیدار رقیبان برکنارست
چو شمع مهر خاموشی گزیند
شب اندر وی به آرامی نشیند
ز ماه و پرتو سیمینه ی او
حریری اوفتد بر سینه ی او
نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست
پر از عطر شقایق های خودروست
بیا با هم شبی آنجا سرآریم
دمار از جان دوری ها برآریم!
خیالت گرچه عمری یار من بود
امیدت گرچه در پندار من بود
بیا امشب شرابی دیگرم ده!
ز مینای حقیقت ساغرم ده!
دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن
بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست
پی ِ فرداش فردای دگر نیست
بیا... اما نه، خوبان خود پرستند
به بندِ مهر، کمتر پای بستند
اگر یک دم شرابی می چشانند
خمارآلوده عمری می نشانند
درین شهر آزمودم من بسی را
ندیدم باوفا زانان کسی را
تو هم هر چند مهر بی غروبی
به بی مهری گواهت این که خوبی
گذشتم من ز سودای وصالت
مرا تنها رها کن با خیالت...
سیمین بهبهانی

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
زگرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت
بیا که این رمد* چشم عاشقان تو ای شاه
نمی رمد مگر از توتیای گرد سپاهت
بیا که جز تو سزوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سود کمربند کهکشان به کلاهت
جمال چون تو به چشم و نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق، دریغ چشم و نگاهت
برو به کنج خراباتت ای ندیم گدایان
تو بختت آن نه که راهی بود به خلوت شاهت
در انتظار تو می میرم و در این دم آخر
دلم خوش است که دیدم به خواب گاه به گاهت
اگر به باغ تو گل بر دمید و من به دل خاک
اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت
تنور سینه ی ما را ای آسمان به حذر باش
که روی ماه سیه می کند به دوده ی آهت
کنون که می دمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوه های سلاطین که می شود پر کاهت
تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سرجهاد تویی و خداست پشت و پناهت
خدا وبال جوانی نهد به گردن پیری
تو شهریار خمیدی به زیر بار گناهت...
شهریار
*رمد : درد چشم

زندگی مجموعه ای از رنج و حسرت های ماست
آه از این دنیا که لبریز از شکایت های ماست
کاش جای شرم، گاهی دل به دریا می زدیم
این که تنهاییم، تاوان خجالت های ماست
از خدا می خواستم جام شراب عشق را
این خمار غصه تاثیر عبادت های ماست!
از دویدن های ما این چرخ، چرخیدن گرفت
آه، بازار زمین گرم از مصیبت های ماست!
بیقراری های من؛ حاضرجوابی های دوست
شعرهای خواجه سرشار از حکایت های ماست!
حسین دهلوی

گر نیمه شبی مست در آغوش من افتد
چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد
صد بار به پیش قدمش جان بسپارم
یک بار مگر گوشة چشمش به من افتد
ای بر سر سودایِ تو سرها شده بر باد
دور از تو چنانم که سری بی بدن افتد
آوازة کوچک دهنت ، وردِ زبانهاست
پیدا شود آن راز که در هر دهن افتد
شیرین نفتد هر که زند تیشه ، که این رمز
شوری است که تنها به سرِ کوهکن افتد
ملک الشعرای بهار

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
این شب وسوسه انگیز مرا می شکند...
علیرضا آذر

عشق یعنی خواب باشی بوسه بیدارت کند
یار با چشم خمار و مست تب دارت کند
عشق یعنی شب برایت شمع روشن میکند
آن لباسی که دلت میخواست را تن میکند
عشق یعنی بوسه های دزدکی در کوچه ها
پایِ کوه و دست های قرمز از آلوچه ها
عشق یعنی یک نسیم آن روسری را شل کند
ناگهان هم غیرت مردانه ی او گل کند
عشق یعنی هرکجا باهم همیشه تا ابد
تا ته دنیا تورا هرجا که خواهد می برد
شهر را با او پیاده بارها هی گز کنی
او برایت شعر میخواند برایش حظ کنی
عشق یعنی شعرهایت را همیشه از بر است
عشق یعنی از همه مردان برایت برتر است
نام تو ورد زبانش هرزمان و هرکجا
عشق یعنی خنده های بی دلیل و نابجا
عشق یعنی بوسه،باران،خنده و گاهی بغل
عشق یعنی خاطره ،دفتر،قلم،یعنی غزل...
سحر آدینه

این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای بغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگر بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ، نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد...
قیصر امین پور

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد
دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطه ری رشگ ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه کج رفتاری ای چرخ! چه بدکرداری ای چرخ !
سر کین داری ای چرخ!
نه دین داری نه آیین
نه آئین داری ای چرخ ...
از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل، بلبل ازین غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه کج رفتاری ای چرخ! چه بدکرداری ای چرخ !
سر کین داری ای چرخ!
نه دین داری نه آیین
نه آئین داری ای چرخ ...
خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یک خانه ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران
چه کج رفتاری ای چرخ! چه بدکرداری ای چرخ !
سر کین داری ای چرخ!
نه دین داری نه آیین
نه آئین داری ای چرخ ...
از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتیگرت از خاک وطن هست، به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن
چه کج رفتاری ای چرخ! چه بدکرداری ای چرخ !
سر کین داری ای چرخ!
نه دین داری نه آیین
نه آئین داری ای چرخ ...
از دست عدو ناله من از سر درد است
اندیشه هر آن کس کند از مرگ، نه مرد است
جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست کنون ، وقت نبرد است
چه کج رفتاری ای چرخ! چه بدکرداری ای چرخ !
سر کین داری ای چرخ!
نه دین داری نه آیین
نه آئین داری ای چرخ ...
عارف ز ازل تکیه بر ایام ندادست
جز جام به کس، دست چو خیام ندادست
دل جز به سر زلف دلارام ندادست
صد زندگی ننگ به یک نام ندادست
چه کج رفتاری ای چرخ! چه بدکرداری ای چرخ !
سر کین داری ای چرخ!
نه دین داری نه آیین
نه آئین داری ای چرخ ...
عارف قزوینی

فنجــان سردِ قهوه و دریا ، تو نیستی
شبگریه و سکوت و تقلا ، تو نیستی
یک آینــــه کــــه بـا رژلب مانده روی میز
یک کیفِ چرم ، دولچه گابانا ، تو نیستی
یک جفت کفش قرمز و غمگین کنار در
یک پیرهن سفید سراپـــا ، تـــو نیستی
شرمنده کرد دامنِ خیست به روی بند
پیراهن اتو شده ام را ، تـــــو نیستی
هرشب به تخت خواب سرک می کشد تنت
آن پیـکر خیالی و زیبـــــــا ، تــــــــو نیستی
سیگار ، فکر ، درد ، غزل ، روزهای خوب
آواز ، بوسه ، پنجره ، لیلا تــــو نیستی
تنهــــا در انزوای اتاقـــــم نشسته ام
رویای نیمه کاره ی شبها ، تو نیستی
گویی هـــــــزار سال از این خانــه رفته است
خورشید ، عشق ، عاطفه ، گرما ، تو نیستی
من پابه پای بغض زمین گریه می کنم
هر روز تا همیشه ی فردا ، تو نیستی
حالا سکوت سهم من از باتو بودن است
محتــــاجِ یک تـرانـه ی گلپا ، تو نیستی
دیگر به این نتیجه رسیدم جهنـم است
خانه ، حیاط ، کوچه و هرجا تو نیستی
یک میخ پشت حافظه ، یک قابِ کج شده
تصویر ما دوتاست کــــه حالا ، تو نیستی
سوفی صابری

ای دلبر من ! ای قد و بالات سه نقطه!
ای چهره ی تو در همه حالات سه نقطه...
لب بووووق دهن بووووق تمام سر و تن بووووق!
اصلا چه بگویم که سراپات سه نقطه...
برخیز و میان همگان جلوه گری کن!
حال همه در حال تماشات سه نقطه...
با دشمن خود یاری و با یار چو دشمن!
ای آنکه تولا و تبرات سه نقطه...
آخر به زری یا ضرری یا که به زوری
میگیرم از آن گوشه ی لبهات سه نقطه...
چشم من و گیسوی تو (نه) چادر تو (خوب)!
دست من و بازوی تو (نه) پات سه نقطه...
"تا باد صبا پرده ز رخسار وی انداخت"
این بخش خطرناک شده ، کات ! سه نقطه...
آخر چه بگویم که توان چاپ نمودن!
ای بر پدر کل ادارات سه نقطه...
هادی جمالی

روز 9 تیر 1390 بود.
دقیقا روزی که کنکور دادم.
اون روزها تازه به ادبیات علاقه مند شده بودم.
با کلی علاقه و انگیزه و انرژی باران عشق رو افتتاح کردم.
چهارسال از اون روز میگدره...
به دلیل مشکلات بلاگفا تمامی مطالب از اسفند 92 تا اسفند 93 پاک شد و نزدیک دوماه اخیر نتونستم مطلب بدم کلی عیب و ایراد اومد روش.
شاید امروز نه وقت ، نه حوصله و نه انگیزه چهارسال پیشو نداشته باشم و شاید دیگه باران عشق نتونه مثل قبل بازدیدکننده داشته باشه و محبوب باشه.
با این حال یه روز کامل وقت گذاشتم تا عیباشو برطرف کنم.
نمیتونم ازش دل بکنم!
بهش وابسته شدم.
آخه چهارسال با هم زندگی کردیم...
باران عشق ، چهارسالگیت مبارک

موی خود بر شانه میریزی شرابی ؛ خب که چه؟
مست میرقصی در آیینه حسابـی ؛ خب که چه؟
دختـــر اربابـی و یک باغ نوبر مال توست
کرده ای پنهان به پیراهن گلابی ؛ خب که چه؟
رویت آن سو میکنی تا باز می بینی مرا
در قدم برداشتن ها می شتابی ؛ خب که چه؟
مثل آهویی کــه گم کرده ست راه خانه اش
اینچنین بی تاب و غرق التهابی ؛ خب که چه
من کــه جز بوسه ندارم هیــچ کاری با لبت
اینهمه لب میگزی ، در اضطرابی ؛ خب که چه
دوست داری که چه را ثابت کنی؟ راحت بگو
سینه چاک تو هزار آدم حسابی ؛ خب که چه
باز شهرآورد بین "نه" و "آری" گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشم آبی ؛ خب که چه
من نخورده مست و پاتیل توام ، دستم بگیر
باز چشمت را برایم می شرابی ؛ خب که چه
ای بلا ! تکلیف ِ من را زودتر روشن بکن
من بمیرم یا بمانم؟ بی جوابی ؛ خب که چه...
آه ای شیطان فرشته! لعنتی ِ نازنین !
سایه ای در بستر بیدارخوابی ؛ خب که چه؟
دست بردار از سرم ، یا عاشقـم شو یــا برو
بر خودت مینازی و در پیچ و تابی ؛ خب که چه
بر زمینت میزنم یک شب تو را خواهم شکست
روی دیوار اتاق و کنـــج قابی ؛ خب کـــه چه...
شهراد میدری

يك شهر را ديوانه با پيراهنت كردی
ليلا چرا پيراهنِ زيبا تنت كردی؟!
فرعونِ شهرم، دل به دريا زد همان شب كه
جادوگري با چشم هاي روشنت كردی
تو دُختِ چنگیزی که ما را مثل نیشابور
آواره ی دیوارِ چینِ دامنت کردی
من بچه بودم، خوب و بد قاطي شد از وقتی
شوری به پا آن شب تو با رقصيدنت كردی
ما دستِ كم، يك كوچه با هم ردِپا داريم
يادي اگر از پرسه هاي با مَنَت كردی
دريا بيا، آغوشِ شهرِ ساحلي باز است
ساحل نمي داند چه با پاروزنت كردی
بانو نمي گويي خدا را خوش نمي آيد؟!
يك شهر را ديوانه با پيراهنت كردی...
سعید مهدوی

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را
قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را »
کاظم بهمنی

آدم بزرگ ها به ظاهر خیلی دقت دارند.
وقتی که با آن ها درباره ی دوست جدیدی که پیدا کردی صحبت می کنی، هیچ وقت درباره ی نکته های ضروری سؤالی نمی پرسند و هیچ وقت نمی پرسند :
صدای او چه آهنگی دارد؟
به چه بازی علاقه مند است؟
آیا دوست دارد پروانه جمع کند؟
آن ها از تو می پرسند:
چند سال دارد؟
چندتا برادر دارد؟
وزنش چقدر است؟
پدرش چقدر درآمد دارد؟
و این ها تنها چیزهایی است که باعث می شود فکر کنند دوست تازه ی شما را شناخته اند...
شازده کوچولو - اگزوپری

تو ﻣﺸﻐﻮﻟﯽ ﺑﻪ ﺣﺴﻦ ﺧﻮﺩ، ﭼﻪ ﻏﻢ ﺩﺍﺭﯼ ﺯ ﮐﺎﺭ ﻣﺎ؟
ﮐﻪ ﻫﺠﺮﺍﻧﺖ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ ﻫﻤﯽ ﺑﺎ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﺎ؟
ﭼﻪ ﺳﺎﻏﺮﻫﺎ ﺗﻬﯽ ﮐﺮﺩﻳﻢ ﺑﺮ ﻳﺎﺩﺕ ، ﮐﻪ ﻳﮏ ﺫﺭﻩ
ﻧﻪ ﺳﺎﮐﻦ ﮔﺸﺖ ﺳﻮﺯ ﺩﻝ، ﻧﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﺷﺪ ﺧﻤﺎﺭ ﻣﺎ
به هر جایی که مسکینی بیفتد ، دست گیرندش
ولی این مردمی ها خود نباشد در دیار ما
ز رویت پرده ی دوری زمانی گر برافتادی
ﻫﻤﺎﻧﺎ ﺑﺸﮑﻔﺎﻧﻴﺪﯼ ﮔﻞ ﻭﺻﻠﯽ ﺯ ﺧﺎﺭ ﻣﺎ
ﺗﻮ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺧﺮﻣﻦ ﺣﺴﻨﯽ ﻭ ﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺷﻪ ﭼﻴﻨﺎﻧﺖ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﺮﻣﻦ ﭼﻪ ﮐﻢ ﮔﺸﺘﯽ ﮐﻪ ﭘﺮ ﺑﻮﺩﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎ؟
ﺯ ﺩﻟﺒﻨﺪﺍﻥ ﺁﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺩﻝ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺗﺮﺍ ﺟﻮﻳﺪ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﮔﻴﺘﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﻣﺎ
ﻧﻤﯽ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﻍ ﻭ ﮔﻞ ﺑﯽ ﺗﻮ
ﺭﺥ ﻭ ﺯﻟﻒ ﻭ ﺟﺒﻴﻨﺖ ﺑﺲ ﮔﻞ ﻭ ﺑﺎﻍ ﻭ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﺎ
ﺯ ﻣﺜﻞ ﻣﺎ ﺗﻬﯽ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﺁﻳﺪ ﭘﺴﻨﺪ ﺗﻮ؟
ﺗﻮ ﺳﻠﻄﺎﻧﯽ، ﺯ ﻟﻄﻒ ﺧﻮﺩ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﮐﻦ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺎ
ﭼﻪ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ؟ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﺠﺮﺍﻥ ﺩﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﺯﺭﺩﯼ
ﭼﻪ ﺩﻣﺴﺎﺯﯼ؟ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺮ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﺩﻣﺎﺭ ﻣﺎ
به قول دشمنان از ما، خطا کردی که برگشتی
کزان روی این ستمکاری نبود اندر شمار ما
ﺯ ﻫﺠﺮﺕ ﮔﺮ ﭼﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺷﮑﺎﻳﺘﻬﺎﺳﺖ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮ
ﻫﻨﻮﺯﺕ ﺷﮑﺮﻫﺎ ﮔﻮﻳﻴﻢ، ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺷﮑﺎﺭ ﻣﺎ
بگو تا اوحدی زین پس نگرید در فراق تو
که گر دریا فرو بارد ، بنفشاند غبار ما
اوحدی مراغه ای

چه دلی ای آشفته که دلدار نداری
شب مهتاب همان به که از این درد بمیری
شرح هجران مرا از من آزرده چه پرسی؟
ای سر انگشت من این زلف سیه را ز چه پیچی؟
گرچه "سیمین" به غزلها سخن یار سرودی

با بر و بچه های همیشگی ، خیابان ها را گز میکنیم
با رفیق هام ، هوادارهام ، دار و دسته ام
دار و دسته ما سه نفره است
روز شارون ، جونیور و خودم
برای هیچ کس مهم نباشیم ، برای همدیگر مهمیم...
تو گرو بذار ، من پس میگیرم - شرمن الکسی

به طعنه گفت به من : روزگار جانکاه است
به من! که هر نفسم آه در بی آه است
در آسمان خبری از ستاره من نیست
که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است
به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است
شب مشاهده چشم آن کمان ابروست!
کمین کنید که امشب سر بزنگاه است
شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار
شب خجالت من از لب تو در راه است....
فاضل نظری

تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هرشب
بدینسان خوابها را با تو زیبا میکنم هرشب
تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند ، آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا میکنم هرشب
تماشاییست پیچ و تاب آتشها ؛ خوشا بر من !
که پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هرشب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا میکنم هرشب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت
که این یخ کرده را از بی کسی، «ها» میکنم هرشب
تمام سایهها را میکشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا میکنم هرشب
دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش
چه بیآزار با دیوار نجوا میکنم هرشب
کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هرشب...
محمدعلی بهمنی

امسال پر از خاطره های من و توست
تحویل نمیدهم من امسالم را...

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود به هنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
ابتهاج

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی
علیرضا بدیع![]()
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست
قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست
آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست...
محمدعلی بهمنی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی...
سعدی

می ــمی آیی باس هـــــــم تا ــ تاپ عباسی
آلام تل ه ــ هل بده مـــــــــــــــن لا نینـــداسی
ماندم چرا یــک هــــو زبانم گیر مــی گــــــــیرد
چشمم که می افتد به دخترهای احساســی
یادم نرفــــــــــته بیست سال قـــبل هم اینــجا
دستان من شل شد در آن دستان احساسی
و بـــا حیــــایی بچه گــــــانه تو بــــــه من گفتی
<<آگا پسل یک لحسه با من می کنی باسی>>
مـــــــــردانه هل دادم و تو از تـــــــــــــــاب افـتادی
و از تــــــــــــــه دل گفتـــمت<<گلیه نکن ناسی>>
آنـــــروز اخـــــــــــــم مادرت کار خودش را کـــــرد
چـــه ترسوانــــــــد اینجور مادر های احساسی
آن ماجــــــــــرا را یادت آمد من همانم کــــــــه...
یــادت نیامـــــد باز؟حق داری که نشـــــــناسی
آخر چــــه جوری من بگویم،لج نکـن خـــــــــانم
من دوست می دارم شــــما را حضرت عباسی
محمد مرادی

گرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
در وهم مینگنجد کاندر تصور عقل
آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی
شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را
هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی
وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
چون من خیال رویت جانا به خواب بینم
کز خواب مینبیند چشمم بجز خیالی
رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت
شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی

حضور مبهم پاییز و باز دانشگاه
و لحظه های دل انگیز و باز دانشگاه
تو گرم درسی و من گرم کندن اسمت
به گوشه گوشه هر میز و باز دانشگاه"
دم غروب و حضور خسته اشیاء
هوای وسوسه آمیز و باز دانشگاه
دوباره قصه سیب است و آدم و حوا
دوباره قصه پرهیز و باز دانشگاه
حدیث یک دل تنگ است و یک حضور بزرگ
حدیث کاسه لبریز و باز دانشگاه
و عاقبت من و تو می رویم و می ماند
دوباره زخم دل میز و باز دانشگاه...
علی شیخ پور

دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست
در من طلوع آبی آن چشم روشن
یاد آور صبح خیال انگیز دریاست
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
آنک چراغانی که در چشم تو برپاست
بیهوده می کوشی که راز عاشقی را
از من بپوشانی که در چشم تو پیداست
ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما
چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست
دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم
امروز هم زانسان، ولی آینده ماراست
دور از نوازشهای دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستت را در دستم گذارم
بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست..
حسین منزوی

در دلِ من چیزیست، مثلِ یک بیشه ی نور
مثلِ خواب دمِ صبح
و چنان بی تابم
که دلم می خواهد، بدوم تا تهِ دشت
بروم تا سرِ کوه
دورها آواییست که مرا می خواند...
سهراب سپهری

مارکو : از بوسه من خوشت نیمد ؟
ورونیکا:کاش گناه نبود تا بیشتر لذت میبردم
مارکو : ما گناه میکنیم تا خدا بخشنده باشه...
"ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد _ پائولو کوئیلو"
پ.ن : جواب ورونیکا رو دوس ذاشتم . توجیه مارکو برام قابل قبول نبود برام!

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنود دوستش از نامزدش دل برده
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی
که به پرونده جرم پسرش برخورده
خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ
بین دعوای پدرمادرِ خود گم شده است
خسته مثل زن راضی شده به مهرِ طلاق
که پر از چشمِ بد و تهمتِ مردم شده است
خسته مثل پدری که پسر معتادش
غرق در درد خماری شده فریاد زده
مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس
پسرش ، پیشِ زنش ، بر سرِ او داده زده
خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم
دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است
مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند
زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است
خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه
که کسی غیر پرستار سراغش نرود
خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که
عـــــید باشد ، نوه اش سمت اتاقش نرود !
خسته ام ! کاش کسی حال مرا می فهمید
غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است
شدم ام مثل مریضی که پس از قطع امید
در پی معجزه ای راهی مشهد شده است ...
علی صفری
چقد خوبه تو تنهائیات یکیو داشته باشی که بدون هیچ ترسی بتونی باهاش درد دل کنی !
نه حرفاتو به کسی بگه ، نه از غصه هات خوشحال شه !
تقدیم به تنها محرم اسرارم :
ندارم مونس و همدم چو سازم
نگویم با کسی دردم چو سازم
در این غوغای مکر و حیله و رنگ
ندیدم "یکصدا هر دم" چو سازم
به جز سازم همه ناسازگارند
نباشد دلنوازی همچو سازم ...
سیاوش سالاریان

داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به هم
هر یک ابروی تو کافیست پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم
شیخ پیمانه شکن توبه به ما تلقین کرد
آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم
دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دیگر بزد و دوخت دل و دست به هم
عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم
مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال
که خم گیسوی او بافته چون شست به هم
هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال
غیر آسودگی و عشق که ننشست به هم
وصال شیرازی

باز هم من زنده ام،آه ای خدا متشکرم!
بازباران برغبارشیشه ها،متشکرم!
بازهم بیداری وخمیازه وصبحی دگر،
دیدن آینه و نوروصدا،متشکرم!
بازهم یک سفره ویک چای داغ ونان گرم،
فرصت دیدارتو دراین فضا، متشکرم!
باردیگر میتوانم بوکنم از پنجره،
یاس خیس خانه همسایه رامتشکرم!
گرچه دراین وقت پر،گهگاه یادت میکنم،
خاطرم جمع است میبخشی مرا،متشکرم!
منکه بی تسبیح وبی سجاده ام ،ازمن بگیر،
این تغزل رابعنوان دعا،متشکرم...

تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود ، گر نشود
نفسم میگیرد
در هوایی که نفس های تو نیست...

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانهی خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد، مسلمانی بس است
خلق دلسنگاند و من آیینه با خود میبرم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است میبارد! فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم
سفرهات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است...
فاضل نظری

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم ز چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت...
ابتهاج

وقتي در شب راه ميرفتم
و در جستجوي پناهگاه گرمي بودم
از کنارم گذشت
گفتم :
هی نگاه کن ! روي مژههايت دانههاي برف ريخته است
و او گفت :
اين برف نيست
پرهاي بالشي است که خدا در آسمان تکانده است
و سپس لبهاي خندانش را گشود
تا برفي را فوت کند
و ما هر دو خنديديم
بعد به چشمانش نگاه کردم
و دیدم چشمانش ، گرم ترین پناهگاه جهان است...
شل سيلور استاين

گیسوانت زیر باران، عطر گندمزار... فکرش را بکن!
با تو، آدم، مست باشد؛ تا سحر، بیدار... فکرش را بکن!
در تراس خانه، رویارو شوی با عشق، بعد از سالها
بوسه و گریه، شکوه لحظهی دیدار... فکرش را بکن!
سایهها در هم گره، نور ملایم، استکان مشترک
خنده خنده پر شود، خالی شود هر بار... فکرش را بکن!
ابر باشم تا که ماه نقرهای را در تنم پنهان کنم
دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!
خانهی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر
تکیه بر پشتی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!
از سماور، دستهایت، چای و از ایوان، لبانت، قند را...
بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!
اضطراب زنگ، رفتم واکنم در را، که پرتم میکنند
سایهها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!
ناگهان، دیوانهخانه... ــ و پرستاری که شکل تو نبود
قرصها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!

هم از سکوت گریزانم هم از صذا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار
زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار
اگر چه میگذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر، من از شما بیزار
به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهدهی تلخی ریا بیزار
صدای قاری و گلدستههای پژمرده
اذان مرده و دلهای از خدا بیزار
به خانهام بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت میکند از زندگی مرا بیزار
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار...
فاضل نظری


اخوان ثالث
ما گشته ایم نیست تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت ، دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن
راز من است غنچه ی لب های سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن
دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را روبرو مکن
فاضل نظری
کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست
اول حبیب من به خدا بی وفا نبود...

ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم
باید چـــه بگویم به پرستار جوانم؟
باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم
وقتی کـــه ندارد خبــــر از درد نهانم؟
تب کرده ام امــا نه به تعبیر طبیبان
آن تب که گل انداخته بر گونه جانم
بیمـــــاری من عامل بیگانـــه ندارد
عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم
آخر چه کند با دل من علم پزشکی
وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟
لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست
می ترسم اگـــر بـــــاز شود قفــل دهانـــم-
این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج
امشب بکشد نام تـــو از زیـر زبانــم!
می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش
چیزی کــــه عیان ست چه حاجت به بیانم...
بهروز یاسمی

این هم شعر جدیدم با حال و هوایی متفاوت نسبت به کار های قبل!
نه ساغر و ساقیّ و نه جامیّ و نه حوری
نه سرو گل اندام و نه جشنی ، نه سروری
در اوج جوانی به خدا هیچ ندیدم !
جز محتسب و واعظ و جز مکتب زوری ...
سیاوش سالاریان

پس شاخههای یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند
شادم تصور میکنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس میگردم طواف خانهات را
دیوانهها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن
پروانههای مرده با هم فرق دارند...
فاضل نظری
![]()
پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر برمی گشتم از عبدالعظیم
ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام، گفتی: مستقیم!
زل زدی در آینه اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری گریم
رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم
بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود وعشق
گفت مجری بعد" بسم الله الرحمن الرحیم" :
یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب وجوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:
"سعی من در سربه زیری بی گمان بی فایده ست
تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم"
شیشه را پایین کشیدی رند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم
موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز:
"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم"
گفتم آخر شعر تلخی بود ،با یک پوزخند
گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم
کاظم بهمنی

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم
که شهیدان کی اند این همه خونین کفنان
گفت حافظ منو تو محرم این راز نه ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان...

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم
فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را
زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
شهریار

بگذار اگر اینبار سر از خاک برآرم
بر شانه ی تنهایی خود سر بگذارم
از حاصل عمر به هدر رفته ام ای دوست
ناراضی ام اما گله ای از تو ندارم
در سینه ام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفس های خودم را بشمارم
از غربت ام اینقدر بگویم که پس از تو
حتی ننشستهست غباری به مزارم
ای کشتی جان حوصله کن میرسد آنروز
روزی که تو را نیز به دریا بسپارم
نفرینِ گل سرخ بر این شرم که نگذاشت
یکبار به پیراهن تو بوسه بکارم
ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی اش را بفشارم
فاضل نظری


چه شد که بار دگر ياد آشنا کردي
چه شد که شيوه بيگانگي رها کردي
به قهر رفتن و جور و جفا شعار تو بود
چه شد که بر سر مهر آمدي وفا کردي
منم که جورو جفا ديدم و وفا کردم
توئي که مهر و وفا ديدي و جفا کردي
بيا که با همه نامهربانيت اي ماه
خوش آمدي و گل آوردي و صفا کردي
شهریار

دوری مادامی مجنون زلیلا خوشتر است
چهره یوسف ندیدن بر زلیخا خوشتر است
عاشقان را طاقت دیدار قرص ماه نیست *
دیدن روی چو ماه تو به رویا خوشتر است...
سیاوش سالاریان
*مصرح سوم تلمیح دارن به اعتقادی سنتی که میگوید((دیوانه چو در ماه بنگرد دیوانه تر شود))

از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده جوانی از این زندگانیم...
شهریار

چه کنم تا که ببینم لب خندانش را ؟
آن مه گم شده در زلف پریشانش را
بکش ای باد ، ز روی مه من طره او
تا به قلبم بزند ناوک مژگانش را
سیاوش سالاریان

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود...
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم...
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو...
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود...
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود ...
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او ...
سایه

همچو فرهاد بود کوه کنی پيشه ی ما
کوه ما سینه ما ناخن ما تیشه ما
شور شیرین زبس آراست ره جلوه گری
همه فرهاد تراود زرگ و ریشه ما
بهر یک جرعه می منت ساقی نکشم
اشک ما باده ما دیده ما شیشه ما
عشق شیریست قوی پنجه و می گوید فاش
هر که از جان گذرد بگذرد از بیشه ما...
ادیب نیشابوری

از خانه گریزانم و از شهر گریزان
از تُنگ گریزانم و از بحر گریزان
شیرین به لبم تلخ و تلخی شده شیرین
از شهد گریزانم و از زهر گریزان
فردا چون امروزم و امروز چو دیروز
از چرخش تکراری با دهر گریزان...
سیاوش سالاریان

همان بازی کنم با زلف و خالت
که با من میکند هرشب خیالت
نظامی

مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست
به این صحرا که من می آیم از آن اعتمادی نیست
به دنبال چه میگردند مردم درشبستان ها
در این مسجد که من دیدم چراغ اعتقادی نیست
نه تنها غم ، سلامت باد گفتن های مستان هم
گواهی میدهند دنیای ما دنیای شادی نیست
چرا بی عشق سر برسجده ی تسلیم بگذارم
نمیخوانم نمازی را که در آن از تو یادی نیست
کنار بسترم بنشین ودستم را بگیر ای عشق
برای آخرین سوگندها وقت زیادی نیست
مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست
تو وقتی با منی دیگر مرا بیم معادی نیست...
نظری

باز در خود خیره شو، انگار چشمت سیر نیست
درد خودبینی است می دانم تو را تقصیر نیست
کوزه ی دربسته در آغوش دریا هم تهی است
در گل خشک تو دیگر فرصت تغییر نیست
شیر وقتی در پی مردار باشد مرده است
شیر اگر همسفره ی کفتار باشد، شیر نیست
اولین شرط معلم بودن عاشق بودن است
شیخ این مجلس کهن سال است اما پیر نیست
در پشیمانی چراغ معرفت روشن تر است
توبه کن! هرگز برای توبه کردن دیر نیست
همچنان در پاسخ دشنام می گویم سلام
عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست
باز اگر دیوانه ای سنگی به من زد شاد باش
خاطر آیینه ی ما از کسی دلگیر نیست
فاضل نظری
.jpg)
امروز
دوشنبه
نه تیر 1393
باران عشق
سه ساله شد...

بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
رو مداوای خود ای دل،بکن از جای دگر
کاندر این شهر، طبیب دل بیماری نیست
یارب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست
شب به بالین من خسته بهغیر از غم دوست
ز آشنایان کهن، یار و پرستاری نیست
بهجز از بخت تو و دیده ی من، در غم تو
شب در این شهر به بالین سر بیداری نیست
گر«هما» را ندهد ره به در صومعه شیخ
در خرابات مگر سایه ی دیواری نیست...؟
همای شیرازی

ز یاران آنقدر بد دیده ام کز یار می ترسم
به بیکاری چنان خو کرده ام کز کار می ترسم
شاپویی ها خطرناکند و ترسیدن از آن واجب
ولی با این خطرناکی من از دستار می ترسم
نه از مار و نه از کژدم نه زین پیمان شکن مردم
از آن شاهنشه بی دین خلق آزار می ترسم
نمی ترسم نه از مار و نه از شیطان نه از جادو
غم خود را به یک سو هشته از غمخوار می ترسم
چو بی اصرار کار از دست مردم بر نمی آید
چه کار آید ز دست من که از اصرار می ترسم
فراوان گفتنی ها هست و باید گفتمش اما
چه سازم دور دور دیگرست از دار می ترسم...
ایرج میرزا

در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند
گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند
هوشنگ ابتهاج

این هم شعر جدیدم به مناسبت فرارسیدن ماه مبارک رمضان :
امشب خدایا ! قصد آغوش تو دارم
سودای کامی از لب نوش تو دارم
گرچه به درگاهت فقیر و ژنده پوشیم
میخواهم امشب تا سحر با هم بنوشیم
از ضربت مردم خراب و غرق دردم
نزدیک تر آ ، تا کمی دورت بگردم
پروانه گردم شب در آغوشت بسوزم
شاید که فردا جور دیگر گشت روزم
آئینه ی قلبم کمی زنگار دارد
جز تو هوای دیگری انگار دارد
من آمدم و خرمنی از بار گناه
چرکینه و آلوده به اعمال تباه
یا رب ! مکنم ز رحمتت نا امّید
کایم به ضیافتت با روی سپید...
سیاوش سالاریان

ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه
برو
رخت ببر
هیچ مگو
مولانا

این هم دو دوبیتی با مضامین مشابه از بنده حقیر :
گرچه چشمانت به من ، اما دلت با دیگریست
گرچه تلخندت به من ، خندیدنت با دیگریست
دل به این تلخند و مژگان نگاهت بسته ام
گرچه میدانم که اطفارت همه بازیگریست...
***
گرچه دانم کفترم نشخوار باز دیگریست
گرچه قلبت مخزن الاسرار راز دیگریست
دل به آغوشی خیالی با خیالت بسته ام
گرچه دانم عاقبت رقصت به ساز دیگریست...

سکه ی این مهر از خورشید هم زرین تر است
خون ما از خون دیگر عاشقان رنگین تر است
رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت
می روی اما بدان دریا ز من پایین تر است
ما چنان آیینه ها بودیم، رو در رو ولی
امشب این آیینه از آن آینه غمگین تر است
گر جوابم را نمی گویی، جوابم کن به قهر
گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است
سنگدل! من دوستت دارم، فراموشم مکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است
فاضل نظری

نبود ز رخت قسمت ما غیر نگاهی
آن هم ندهد دست ، مگر گاه و بگاهی
فتم صنما! شادی دل، راحت جانی
چون می نگرم خوشتر از این، بهتر از آنی
بشینم سر راهی،به امید نگاهی...
ببینم مهر و ماهی ، به امید نگاهی...
شیدا

دوشینه با خیالش شب را به سر رساندم
راز لبان خود را بر کام او چکاندم
اسرار کام او بود، دُرّ یمانی من
دُرّ یمانیم را از لعل او ستاندم
راز لبان من را بر کام دیگری گفت !
اسرار کامش اما، بر هیچ لب نخواندم...
سیاوش سالاریان!!!

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد ، با من خرانی میکند...
شهریار


